Skip to content
08/02/2011 / filsoof13

پس‌زمینه

انگار مدتی است که احساس می‌کنم

خاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌ام

احساس می‌کنم که کمی دیر است …

انگار

فرصت برای حادثه از دست رفته است

فرصت برای حرف زیاد است

اما

اما اگر گریسته باشی …

آه …

مردن چقدر حوصله می‌خواهد

بی‌آنکه در سراسر عمرت

یک روز، یک نفس

بی‌حس مرگ زیسته باشی!

 

انگار، این سال‌ها که می‌گذرد

چندان که لازم است

دیوانه نیستم

احساس می‌کنم که پس از مرگ

عاقبت

یک روز

دیوانه می‌شوم!

شاید برای حادثه باید

گاهی کمی عجیب‌تر از این

باشم

بگذریم!

 

این روزها

خیلی دلم برای گریه تنگ است!

 

نسخه دخل و تصرف شده‌ای از «جرئت دیوانگی»، قیصر امین‌پور

Advertisements
08/02/2011 / filsoof13

هر که دارد هوس کرب و بلا …

بوی کربلا می‌آید.

بی‌قرارم …

07/02/2011 / filsoof13

خودم به من می‌گوید به این بازی دل بده. اما دل دادن سخت است و دل را که بدهی به کاری، دیگر اسیر شده‌ای. من می‌ترسم اما خودم نمی‌ترسد. نمی‌دانم خودم این شهامت را از کجا آورده است، شاید هم اسمش بیشتر جسارت است تا شهامت. من را با خودش می‌کشاند و من تسلیم می‌شوم و چشم‌هایم را می‌بندم و دل می‌دهم به آنچه خودم حکم می‌کند. بعدتر که من باز چشم‌هایم را باز می‌کنم باورم نمی‌شود که چه کارهایی کرده‌ام و با تعجب از خودم می‌پرسم که یعنی این من بودم و خودم با افتخار جواب می‌دهد که بله! خوشت می‌آید از این همه قدرت و شوقی که داشتی؟ امشب که داشتم کمی قدم می‌زدم نمی‌توانستم باور کنم که من ِ امشب کجاست و من ِ یک ماه پیش در چنین شبی کجا بود. مغزم گنجایش این همه تغییر و این همه اتفاقات را ندارد. با تعجب و کمی وحشت از خودم پرسیدم حتی یک لحظه فکر کرده‌ای که واقعا داری چه کار می‌کنی؟ و خودم با لبخند پیروزمندانه‌ای جواب داد که تو فقط دل بده به این بازی، به این رقص. دنیا جای رفتن است.

06/02/2011 / filsoof13

سی

حضور تو واحه‌ای است در کویر بودن من، نویدبخش زندگی.

05/02/2011 / filsoof13

امشب فکر کردم برای خودم یک دفترچه کوچک بخرم، آنقدر کوچک که توی جیبم جا بشود. اما باید بتوانم راحت ورق بزنمش و نباید آنقدر کوچک باشد که در هر صفحه‌اش فقط ده یا پانزده کلمه جا بشود. بعد می‌توانم برای خودم بنویسم. شاید خوب باشد.

سرانجام به این نقطه رسیدم که آرزو کنم این زمستان لعنتی زودتر تمام شود. داشتم یک لیوان شیر را برای مامان گرم می‌کردم، به کابینت تکیه داده بودم و صورتم را با هر دو دستم پوشانده بودم، چون نور خیلی آزاردهنده است، و آرزو کردم زودتر، خیلی زودتر، بهار شود. هر سال از اول پاییز سعی می‌کنم دیرتر به این آرزو برسم. به خودم می‌گویم پاییز زیبا را ببین، آسمان خاکستری و باران و اگر خوش‌شانس باشی برف، شاید حتی بتوانی برف‌بازی کنی. به خودم می‌گویم شجاع باش دختر، یک زمستان که چیزی نیست، باز بهار می‌شود، شاد و گرم و رنگارنگ. ولی تمام زمستان‌ها این نقطه لعنتی را دارند، وقتی که دیگر آدم حس می‌کند تحملش تمام شده و زمستان دیگر بیش از حد طولانی شده است. شاید آنقدر که درخت‌ها این روزها مرده به نظر می‌آیند باعث شده که اینطوری بشوم. زودتر تمام شو، تاریک سرد مرگبار. به خودم می‌گویم تا آخر زمستان را بی‌وقفه می‌روم، آسان است. ولی نیست، می‌دانم که نیست. همه چیز را به گردن زمستان می‌اندازم، می‌دانم. ولی زمستان که برود و اولین جوانه‌ها، آن‌قدر قوی و کوچک و مغرور، که سر بزنند همه چیز بهتر می‌شود. باید هرطور باشد تا آخر زمستان خودم را بکشانم. زیاد نمانده است.

04/02/2011 / filsoof13

پیش از ظهرها ، بر صندلی ننویی خالی ام
به اتفاق چند زن می نشینم
و خاطر جمع به آن ها نگاه می کنم و می گویم :
«در من کسی است که نمی توان به او دل بست»
برتولت برشت

04/02/2011 / filsoof13

You know, I do think about killing myself. Not to actually commit suicide but just to … think about it! I used to think that there is something about killing yourself that I just can’t understand , that wouldn’t make sense, that wasn’t right

http://vintage.divooneh.com