Skip to content
02/03/2011 / filsoof13

این روزها نوشتن برایم سخت شده است. بی‌تابم، فکرم مغشوش است و نمی‌توانم تمرکز کنم. اتفاقات آنقدر سریع و بی‌وقفه برایم رخ می‌دهند که فرصتی برای درک کردنشان ندارم. بعضی وقت‌ها زندگی مثل توپی است که در سرپایینی افتاده است و هرچه دنبالش می‌دوی نمی‌توانی به آن برسی. جز کارهایی که واقعا مجبور به انجامشان هستم، هیچ کاری را انجام نمی‌دهم. احساس می‌کنم سرم خیلی سنگین است و انگار گردنم را می‌خواهد خرد کند. گاهی حس می‌کنم از شدت و زیادی احساسات متفاوت و گاه متناقض قلبم در آستانه انفجار است. سعی می‌کنم منطقی رفتار کنم ولی سرشار از تردیدهای فراوان هستم. گاهی حس می‌کنم همه چیز همانقدر غیرواقعی است که دنیای بیرون از زیر آب به نظر می‌رسد، لرزان، رقصان و درخشان. با همه این‌ها، اما، شادم. شادی ملایم مخملی آرام آرام در قلبم پیش می‌رود و بعد از ماه‌ها صبح که از خواب بیدار می‌شوم از خودم نمی‌پرسم چرا.

منی را که این روزها هستم نمی‌شناسم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: