Skip to content
07/02/2011 / filsoof13

خودم به من می‌گوید به این بازی دل بده. اما دل دادن سخت است و دل را که بدهی به کاری، دیگر اسیر شده‌ای. من می‌ترسم اما خودم نمی‌ترسد. نمی‌دانم خودم این شهامت را از کجا آورده است، شاید هم اسمش بیشتر جسارت است تا شهامت. من را با خودش می‌کشاند و من تسلیم می‌شوم و چشم‌هایم را می‌بندم و دل می‌دهم به آنچه خودم حکم می‌کند. بعدتر که من باز چشم‌هایم را باز می‌کنم باورم نمی‌شود که چه کارهایی کرده‌ام و با تعجب از خودم می‌پرسم که یعنی این من بودم و خودم با افتخار جواب می‌دهد که بله! خوشت می‌آید از این همه قدرت و شوقی که داشتی؟ امشب که داشتم کمی قدم می‌زدم نمی‌توانستم باور کنم که من ِ امشب کجاست و من ِ یک ماه پیش در چنین شبی کجا بود. مغزم گنجایش این همه تغییر و این همه اتفاقات را ندارد. با تعجب و کمی وحشت از خودم پرسیدم حتی یک لحظه فکر کرده‌ای که واقعا داری چه کار می‌کنی؟ و خودم با لبخند پیروزمندانه‌ای جواب داد که تو فقط دل بده به این بازی، به این رقص. دنیا جای رفتن است.

Advertisements

3 دیدگاه

نوشتن دیدگاه
  1. راستش این دفعه دوست ندارم بگم / فوریه 7 2011 10:50 ب.ظ.

    امروز مامان و بابام از هم طلاق گرفتن وقتی حرفشو میزدن خیلی اسون به نظر میومد ولی حالا که همه چی تموم شده میبینم که خیلی سخته!!! خیلی سختر از اونچه که فکرشو میکردم همیشه با خودم میگفتم هر اتفاقی که بیفته زندگی جاریست من زندگیمو میکنمو ازش نهایت لذتو میبرم همیشه با خودم میگفتم هیچ اتفاق بدی نمیتونه برام بیفته تا وقتی خودم نخوام ولی حالا سرنوشت داره بی رحمانه بازی میکنه……..
    امروز یا بهتره بگم الان بعد از 7-8 سال بلاخره گریه کردم خیلی ناخواسته معمولا ادم سنگ دلیم حتی همین چند وقت پیش که مادر بزرگم مرد هر کار کردم هر کار کردم نتونستم 2 قطره اشک بریزم ولی حالا…….
    امروز نحسترین روز زندگیم بود فکر نکنم هیچ وقت یادم بره جالبیش اینجاست که وقتی مامانم سند ازدواجشونو نشونم داد تاریخ ازدواجشون 18 بهمن ماه بود و حالا هم دارن 18 بهمن ماه از هم جدا میشن وقتی اینو بهم نشون داد خودش ناخواسته گریه اش گرفت یکی نیست بگه اصلا چرا ازدواج کردن که بعد این همه سال بخوان جدا شین چرا بعضی وقتا انقدر بزرگترها بی فکرن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    خیلی میترسم ته دلم یه جوریه اصلا حس خوبی نیست فکر میکردم ادمی نیستم که خیلی وابسته خانواده باشم همیشه با این که دلم تنگ میشد میذاشتم یک ماه یک ماه میومدم خونه که کلاس بذارم بگم بزرگ شدم بگم درسام خیلی زیاده وقت نمیکنم حالا که دارم میبینم که هیچ وقت با خودم صادق نبودم هیچ وقت……..
    شاید اگه 4 سال پیش شهر خودمو واسه درس خوندن انتخاب میکردم اینجوری نمیشد،شاید اگه مثل همه هفته ای یه بار میومدم اینجوری نمیشد،شاید اگه بیشتر توجه میکردم اَه ولش کن من که مقصر نیستم من باید چه کار میکردم که نکردم………. بدرک مهم اینه دیگه اصلا خونه ای وجود نداره که بیام……. من الان باید چه کار کنم یعنی بعد از این چی میشه جدا یعنی من دیگه خانواده ندارم به همین اسونی!!!!!!!!!!
    از همه بدتر اینجاست که هیچ کسیو ندارم باهاش حرف بزنم هیچ کس نیست بهم بگه از این به بعد باید چه کار کنم دیوونه شدم دارم چی میگم اخه مگه ادم عاقل این چیزار به کسی میگه خوبه که اینجا هیچ کسی منو نمیشناسه وگرنه……..
    راستی خانم معلم معذرت میخوام میدونم این کامت هیچ ربطی به این پست نداره اصلا اگه بخوای میتونی خذفش کنی دیگه برام مهم نیست

    • filsoof13 / فوریه 8 2011 12:15 ق.ظ.

      سلام.
      متاسفم بابت این جریان. به نظر من درسته اونها جدا شدن اما هردوی اونها خانواده تو هستن. نسبتهای خونی هیچ‌وقت از بین نمی‌رن و این حسن بسیار بزرگ خویشاوند بودنه. نکته دیگه اینه که دنبال مقصر گشتن در شرایط فعلی تو هیچ فایده‌ای نداره. اجازه نده فکرهای بیهوده مغزت رو از کار بندازن.
      من همیشه در مقابل اتفاقات به خودم میگم سعی کن منطقی باشی و ببینی بهترین کاری که میتونی انجام بدی چیه.
      امیدوارم روزهای بهتری برات پیش بیاد.

  2. راستش این دفعه دوست ندارم بگم / فوریه 8 2011 12:17 ب.ظ.

    بهترین کاری که میتونم انجام بدم چیه؟
    من اصلا کاری نمیتونم انجام بدم فیلسوف خان تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که برم بچسبم به زندگی خودم انگار که اصلا هیچ اتفاقی نیوفتاده میبینی من هیچ حق انتخابی ندارم…..
    بابام امروز قول یه ماشینو بهم داد میبینی تروخدا انگار میخواد منو بخره میخواستم سرش داد بزنم میخواستم بگم تو دیگه پدر من نیستی میخواستم هرچی از دهنم در میاد بهش بگم ولی هیچی نتونستم بهش بگم هیچ کاری نتونستم کنم فقط نگاش کردم حس کردم خیلی کوچیک شده نمی دونستم ادم ها تا انقدر میتونن کوچیک بشن…….
    بیخیال پسر احساس میکنم فصل جدیدی تو زندگیم شروع شده میخوام این فصلو خودم بنویسم!!!!!!!!
    راستی طبق معمول همیشه سلام یادم رفت احساس میکنم کم کم دارم شعورمو از دست میدم…..
    سلام

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: