Skip to content
05/02/2011 / filsoof13

امشب فکر کردم برای خودم یک دفترچه کوچک بخرم، آنقدر کوچک که توی جیبم جا بشود. اما باید بتوانم راحت ورق بزنمش و نباید آنقدر کوچک باشد که در هر صفحه‌اش فقط ده یا پانزده کلمه جا بشود. بعد می‌توانم برای خودم بنویسم. شاید خوب باشد.

سرانجام به این نقطه رسیدم که آرزو کنم این زمستان لعنتی زودتر تمام شود. داشتم یک لیوان شیر را برای مامان گرم می‌کردم، به کابینت تکیه داده بودم و صورتم را با هر دو دستم پوشانده بودم، چون نور خیلی آزاردهنده است، و آرزو کردم زودتر، خیلی زودتر، بهار شود. هر سال از اول پاییز سعی می‌کنم دیرتر به این آرزو برسم. به خودم می‌گویم پاییز زیبا را ببین، آسمان خاکستری و باران و اگر خوش‌شانس باشی برف، شاید حتی بتوانی برف‌بازی کنی. به خودم می‌گویم شجاع باش دختر، یک زمستان که چیزی نیست، باز بهار می‌شود، شاد و گرم و رنگارنگ. ولی تمام زمستان‌ها این نقطه لعنتی را دارند، وقتی که دیگر آدم حس می‌کند تحملش تمام شده و زمستان دیگر بیش از حد طولانی شده است. شاید آنقدر که درخت‌ها این روزها مرده به نظر می‌آیند باعث شده که اینطوری بشوم. زودتر تمام شو، تاریک سرد مرگبار. به خودم می‌گویم تا آخر زمستان را بی‌وقفه می‌روم، آسان است. ولی نیست، می‌دانم که نیست. همه چیز را به گردن زمستان می‌اندازم، می‌دانم. ولی زمستان که برود و اولین جوانه‌ها، آن‌قدر قوی و کوچک و مغرور، که سر بزنند همه چیز بهتر می‌شود. باید هرطور باشد تا آخر زمستان خودم را بکشانم. زیاد نمانده است.

Advertisements
  1. خودم / فوریه 5 2011 12:43 ق.ظ.

    چقدر قشنگ حالت زمستان رو تشریح کردین.
    این حالت نه تنها برای زمستان وجود داره، بلکه برای انسان های زمستان زده هم هست. نکته فقط اینجاست که
    برخی در زمستان برفی زندگیشون سرشون رو زیر برف قایم میکنن تا فقط سفیدی ببینن
    برخی برای خودشون لونه درست میکنن و به گرمای چند شعله کوچیک دلشون رو خوش میکنن
    برخی تا میتونن لباس میپوشن و به سفیدی نگاه میکنن و فقط لذت میبرن، حتی این لذت میتونه اون ها رو از سرما هم غافل کنه در حالی که ممکنه اون لذت اصلا لذت نباشه و فقط ساخته ذهن باشه. اما ممکنه که تو برف گیر کنن و به هیچ جا نرسن
    اما بعضی ها نه لباس زیاد میخوان رو تنشون باشه، چون بارشون سنگین میشه، نه دنبال خونه گرم هستند که خودشون رو اونجا گرم کنن، چون پابند یه جایی باید بشن، نه به برف و سفیدیش کار دارن و میون این زمستون برفی زندگی دارن قدم میزنن اما جالب اینه که احساس سرما هم نمیکنن. حتما میپرسین «چرا؟». جواب مشخصه اگه انسان دلش گرم باشه تن از یاد میره. دلگرمی اومدن بهار برای گذروندن تمام سرما ها و تمام سختی ها نه تنها کافیه بلکه خیلی هم در برابر این سرما زیاده. حتما دوباره میپرسین «چرا؟». بازهم جواب کاملا مشخصه، این سرما فقط میتونه جسم رو سرد کنه اما نمیتونه به دل راه پیدا کنه مگر اینکه خودمون راهش بدیم.
    لذت داشتن یه دوست خوب (توی یه دنیای بد) مثل خوردن یه شکلات داغ توی یه هوای سرد برفیه که درسته که آدم رو گرم نمیکنه ولی، حداقل دلگرم که میکنه.
    …..دارم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: