Skip to content
28/01/2011 / filsoof13

راوی، گیرکرده در جهان عوضی

انسان می‌تواند شب را با سلینجر بگذراند و احساس کند خوشبخت است. سلینجر مثل پروست نمی‌نویسد که مجبور باشی نفست را در سینه حبس کنی و کتاب را دودستی محکم بچسبی و ذهنت را در نهایت حالت تمرکز نگه‌داری تا بتوانی یکی از آن جمله‌های پانزده‌خطی را تمام کنی. (باید یکبار دیگر بروم سراغ «در جستجوی زمان از دست رفته» و بعد بیایم فوران احساساتم را اینجا بنویسم و برای آینده نگه دارم. دفعه قبل بعد از خواندن هر دو سه صفحه‌ای از کتاب به حالی می‌افتادم که دلم می‌خواست کتاب را محکم توی بغلم بگیرم و از شادی برقصم! آن هم من!) باز سلینجر مثل ویرجینیا وولف نمی‌نویسد که وقتی یک داستان کوتاهش را تمام کردی حس کنی روحت جایی در میانه داستان مرده است یا حداقل به بیهوشی عمیقی فرورفته است. یا مثل مارکز که بعد از خواندن یک فصل از کتاب، پنج دقیقه‌ای به صفحه سفید بین دو فصل خیره شوی و حس کنی هیچی نفهمیده‌ای و دلت بخواهد برگردی و دوباره بخوانی که البته دفعه بعد هم باز حس می‌کنی که هیچی نفهمیده‌ای. سلینجر به شیوه خودش روان می‌نویسد (یا شاید بهتر باشد از زمان گذشته استفاده کنم) و آن‌قدر از ساختارها و اصطلاحات زبان گفتاری استفاده می‌کند که آدم حس می‌کند دارد به داستان گوش می‌دهد نه اینکه آن را می‌خواند. حوصله آدم را سرنمی‌برد و آدم را با خودش تا ته قصه می‌کشاند. جالب اینجاست که آخر قصه آدم سرش را به تایید تکان می‌دهد، انگار که بگوید می‌فهمم رفیق، می‌فهمم. به خاطر همین چند خصوصیت توام است که سلینجر را، برخلاف سلیقه‌ غالبم که نوشته‌های پیچیده با جملات طولانی و قیدهای فراوان و صفت‌های جزئی را می‌پسندد، دوست دارم. از وقتی «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم» را به دست گرفته‌ام، مرتب دلم می‌خواسته که قسمت‌هایی از کتاب را اینجا بنویسم اما از نوشته سلینجر نمی‌شود هیچ پاراگراف یا جمله‌ای را جدا کرد چون بیرون از ساختار قصه، مفهوم و لذت حقیقی خودش را ندارد. اما دیشب دیدم که نمی‌توانم از این تجربه اینجا چیزی ننویسم چون این احساس لذت ملایمی که دارم، بعد از مدت‌ها که فقط کتاب‌های بیخود به تورم خورده است، خیلی حیف است که از دست برود. کتاب را یواش‌یواش می‌خوانم که دیرتر تمام شود، مثل بچه‌های کوچک که خوردن یک شکلات را نیم‌ساعت طول می‌دهند. حیف شد که این آدم مرد.

پ.ن.: وقتی که بابا کتاب را خواند به من گفت که خیلی بیخود است! تفاهم را می‌بینید؟ آن‌وقت مجموعه داستان‌های کوتاه ویرجینیا وولف را گرفته و از کنار تختش دور نمی‌کند! من هر روز بیشتر به این نتیجه می‌رسم که بابا را نمی‌شناسم.

پ.ن.2: این نوشته، به هیچ وجه یک نوشته ادبی یا این‌طور چیزها نیست، صرفا احساس شخصی من از یک تجربه است. حالا فردا درنیایید بگویید که فلانی بهتر می‌نویسد و این حرفها.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: