Skip to content
27/01/2011 / filsoof13

بی‌محتوا! نخوانید!

در حالی که من تمام روز را میان ورقه‌های امتحان و تمرین‌های تصحیح نشده گذرانده‌ام، چه می‌توانم بگویم؟ بعد هم  کلی کار خانه کرده‌ام و بعدش مدت زیادی لابه‌لای ماشین‌های ترافیک لعنتی رانندگی کرده‌ام و آخرش هیچی به هیچی. فردا صبح هم از هشت تا خود ظهر امتحان دارم. یک پست هم نیمه‌شب دیشب اینجا گذاشتم که صبح که از توی رختخواب درآمدم اول آن را پاک کردم که خوشبختانه کسی ندیده بودش. دلم می‌خواهد بروم کوه و دوساعتی روی قله بنشینم و به سکوت گوش کنم ولی هوا آنقدر سرد است که استخوان آدم هم درد می‌گیرد. هزارسال است که یک کتاب خوب هم نخوانده‌ام و دو هزار سال است که یک فیلم خوب هم ندیده‌ام. هیچ‌کسی هم نیست بیاید همینطوری یک فیلم هندی گل و بلبل با یک بسته چیپس بگذارد کف دست آدم و بگوید امشب می‌روی و این دوتا را مصرف می‌کنی و فردا صبح زنگ می‌زنی و حال عمومی‌ات را توضیح می‌دهی. بیرون هم نمی‌خواهم بروم و سینما هم و حتی بستنی قیفی هم نمی‌خواهم. کاش می‌شد آدم خودش را خاموش کند. خب البته این مشکل پیش میامد که در آن صورت طرف باید آنقدر منتظر می‌نشست تا یکی پیدا شود و دوباره روشنش کند. با این حال من با کمال میل حاضرم همین الان خودم را خاموش کنم. امروز یک ایمیل مثبت‌اندیشی مسخره در اینباکس خویش یافتم که عنوانش بود پانزده حقیقت که شما احتمالا نمی‌دانید و حقیقت اولش این بود که حداقل پنج نفر هستند که عاشق شما هستند! بعد من کلی فکر کردم و دیدم فقط مامانم آنقدر من را دوست دارد که بشود گفت عاشقم است و چهار نفر دیگری وجود ندارند. میخواستم جواب آن آدم را بنویسم که بیخود حرف می‌زنی و من شخصا مثال نقض گفته تو هستم اما راستش حالش را نداشتم. بعد فکر کنید که در این شرایط روحی، تلفن‌هایم را هم جواب نمی‌دهم. اگر بعدا مجبور نبودم به صد نفر توضیح بدهم، موبایلم را خاموش می‌کردم و خلاص. واقعا باید در این دنیا گزینه‌ای وجود می‌داشت که کسانی که دلشان ادامه زندگی نمی‌خواهد، خیلی محترمانه جایشان را به دیگران بدهند. امشب استاد ما در کلاس زبان برای اولین بار حرفی زد که نظر شخصی خودش بود و در حیطه مطالب لازم در سر کلاس نبود. البته موضوع عجیب و غریبی هم نبود ولی من بار دیگر از خودم پرسیدم که چرا کسانی که درس می‌دهند نمی‌خواهند چیزی از خودشان، خود عادی روزمره‌شان، سر کلاس نشان بدهند و فقط می‌خواهند در چهارچوب درس باشند و حتی یک میلیمتر فراتر نروند. مثلا چه اشکالی خواهد داشت اگر ما می‌دانستیم که استادمان از صفت‌های طولانی در زبان انگلیسی خوشش می‌آید؟ دلم برای استادم تنگ شده اما آنقدر دفعه قبل که پیشش رفتم غر زدم و اشک افشاندم که رویم نمی‌شود دوباره پیش او بروم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم دلم برای خیلی‌ها تنگ شده اما به هیچ وجه انرژی ندارم حتی یک اس‌ام‌اس بی‌خاصیت به آن‌ها بزنم بس که بی‌محتوا هستم این روزها. کاش می‌شد آدم خودش را مفصلا یک کتک حسابی بزند و بعدش آدم بشود. به شدت نیاز دارم کسی مرا، با خشونت هرچه تمام‌تر آدم کند. در اینجا انسان به مزایای داشتن استادی چون استاد درس اجزاء محدودم پی می‌برد که آنقدر آدم را در طول ترم زجر می‌داد که می‌خواستی خودت را از شدت اعصاب‌خوردی حلق‌آویز کنی ولی در مجموع آخر ترم که درس را پاس می‌کردی آن‌قدر خوشحال بودی که نمره افتضاحت را حتی چهار سال بعد به مامان‌بزرگت هم می‌گویی و کلی هم حال می‌کنی. کسی راهی سراغ ندارد که انسان بتواند محترمانه و بدون جنجال و ناراحتی خودش را خاموش کند؟ درحقیقت من الان درحالت هنگ کرده هستم و فرقی با خاموش ندارم. اگر کسی فردا به من بگوید دنیا خیلی زیباست و برو حال زندگی را ببر و این حرفها، به صورت فیزیکی با مشت و لگد جواب می‌دهم. اما اگر خواستید خودتان را خاموش کنید من هم پایه هستم و می‌توانیم این کار را با هم انجام بدهیم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: