Skip to content
08/01/2011 / filsoof13

يک روز صبح از خواب بيدار مي شوي و آرزو مي کني که گم و گور شوي!

در جاده هايي که ته ندارند بدوي و زير آسماني بخوابي که ستاره هايش را نمي شناسي …

و به صورت آدم هايي نگاه کني که هيچکدام آشنا نيستند …

و خوشحالي از اينکه مجبور نيستي به شان سلام کني .

بعد راه مي افتي و  تمام نشانه هاي پشت سرت را از بين  مي بري …

و مي زني به بيابان بي انتها ….

دلت گرفته و حالت از حرف زدن با آدمهاي تکراري و کلمات تکراري به هم مي خورد

اصلا دلت مي خواهد همه دور و بري هايت را بگذاري و بري …

همين جوري که دوستشان داري، براي خودشان بمانند و خوش باشند …..

دلت هم نمي خواهد که يک وقت دلواپس تو باشند

از عمق وجود دوستشان داري ولي مي خواهي نامرئي شوي ، فرار کني ، بروي……

http://ghomshode.blogfa.com

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: