Skip to content
05/01/2011 / filsoof13

آرزويي كه به آن چسبيده‌ام

پسرك همكار مرا به ديدن مردي برد كه مي‌گفت حرف زدن با او شايد برايم مفيد باشد. در يك ساختمان اداري شيك، البته در مقياس شهر فسقلي محل زندگي ما، با پيرمرد كوتاه‌قد لاغراندامي ملاقات كرديم كه چهره باريك تكيده‌اش را ته‌ريش سفيدرنگي پوشانده بود و پيراهن مشكي گشادي كه به تن داشت براي من سوال برانگيز بود. مرد ما را نشاند و برايمان چاي آورد و حدودا يك ساعت و نيم صحبت كرديم. بي‌فايده بود البته. شايد مغز من هنگ كرده است. به وضوح حرف‌هايم به نظرش احمقانه مي‌رسيد گرچه آن‌قدر مودب بود كه اين حقيقت را به صراحت نشانم ندهد. در پايان از او پرسيدم به نظرش بايد چه بكنم. جواب داد كه خوب است كمي به مسئله جبر و اختيار، كه او آن را حريت روح انسان مي‌ناميد، فكر كنم، البته نه از آن طريق فكر كردن‌هاي منطق‌زده تشريح‌كننده‌ام كه هيچ چيز از هويت موضوع به جا نمي‌گذارد. به علاوه گفت كه كمي كمتر تنها باشم و كمي حرف بزنم و از خودم بيرون بيايم. وقتي اين حرف را زد، متعجب به او خيره شده بودم. شايد واقعا شبيه يك موش كور شده‌ام كه مردم در موردم اينطور قضاوت مي‌كنند. به خودم مي‌گويم حتما پسرك همكار چيزي گفته است وگرنه من اينقدر تابلو و ضايع نشده‌ام هنوز. بي‌فايده بودن صحبت‌ها مثل يك كوله‌پشتي سنگين كمرم را خم كرده از آن روز.

گرچه هزاران بار به خودم مي‌گويم كه نجات‌دهنده‌اي نيست و نه پناهگاهي و نه راه فراري و نه حتي روياي مقصدي براي گريز، اما درونم كسي مسيح را انتظار مي‌كشد، هنوز. كسي يك مسيح نديده است كه اين اطراف دنبال من بگردد؟

Advertisements
  1. الف / ژانویه 11 2011 11:55 ق.ظ.

    فيض روح‌القدس ار باز مدد فرمايد، من هم بكنم آنچه مسيحا مي‌كرد….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: