Skip to content
26/12/2010 / filsoof13

زمان تمام‌نشدنی

با چنان یقین بی‌ادعایی می‌گوید: خودش گفته که…، که گیر می‌کنم در این ضمیر تک حرفی ساده تکراری غیرمنتظره. بعد همین یک حرف می‌چسبد به ذهنم، می‌نشیند روی دوشم و با من به هرجا که می‌روم می‌آید و هر فکری را که می‌کنم می‌پراند و من می‌مانم و این یک حرف و درک احساس رنجی که با نوک انگشتان سردش جایی درون سینه‌ام را می‌سوزاند.

مرا کنار خیابان نگه داشته است که پیدایش کردم. موبایلش را گشته است و بعد جسته است و گفته‌است: خودش گفته که به یادم باشید تا به یاد شما باشم (بقره 152). بعد من دستم را به نشانه خداحافظی بلند کرده‌ام و بدون کلمه‌ای حرف رفته‌ام. اما اگر  کسی به آن خیابان پشت آزمایشگاه نگاه کند مرا می‌بیند که هنوز آنجا ایستاده‌ام، در یک برهوت بی‌انتها و زیر آفتاب داغ و نای رفتن ندارم و نه حتی نای نفس کشیدن و آن یک حرف زیر فشار خردکننده‌اش کسی از من باقی نگذاشته است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: