Skip to content
21/12/2010 / filsoof13

پرسش

امروز کسی به من گفت که یک دیوار دور خودم کشیده‌ام و نمی‌گذارم هیچ‌کس به من نزدیک شود. آن‌قدر بر چنین حرف‌هایی اصرار کرد که مجبور شدم جواب بدهم که بیشتر آدم‌ها دوست دارند به تو نزدیک بشوند فقط به این دلیل که می‌خواهند کشفت کنند. بعد، به محض اینکه در را برایشان باز کردی، دلزده می‌شوند و می‌روند، خیلی زود می‌روند، بدون اینکه حتی از دری که باز کرده‌ای به درون سرکی بکشند یا جواب نگاه مشتاقت را با لبخندی بدهند. او پاسخ داد که آن‌قدر بی‌رحمانه و سرد با دیگران برخورد می‌کنم که آن‌ها را مجبور می‌کنم بروند، آن‌قدر آدم‌ها را با بی‌محلی کردن آزار می‌دهم که سرانجام می‌شکنند و می‌روند. حالا با خودم فکر می‌کنم که اگر راست بگوید چه؟ نکند واقعا این کار را می‌کنم؟ یکی در درونم جواب می‌دهد که شاید این یک مکانیزم دفاعی باشد، اینکه با پرهیز از قرار گرفتن در معرض خطر طردشدن، از آسیب پیشگیری می‌کنم. آن دیگری جواب می‌دهد که این دیگر چه استدلال احمقانه‌ای است؟ نمی‌شود که به خاطر ترس از رنج و اندوه، خودت را در تاریک‌ترین زیرزمین دنیا مخفی کنی. سومی خیلی ساده می‌گوید اصلا چرا باید با آدم‌ها رابطه داشته باشم؟ تنهایی را دوست دارم. دومی جواب می‌دهد فرافکنی. اولی می‌گوید این می‌تواند منطق قابل‌بحثی باشد، هر کسی مختار و مجاز به انتخاب است. دومی می‌گوید با این روش زندگی را در سکوت و پوچی می‌گذرانی، زندگی‌ای که در تاریکی بگذرد آیا ارزش زیستن دارد؟ اولی می‌گوید همه چیز در این دنیا در ارتباط با دیگران خلاصه نشده است. دومی جواب می‌دهد که پس تفاوت ما با درخت‌های چنار و بوته‌های خرزهره چیست اگر ارتباطی با همدیگر نداشته باشیم؟ اولی می‌گوید قیاس مع‌الفارق! بازی با کلمات! دومی می‌گوید استفاده از حربه تحقیر به جای منطق! اولی … این میان سومی زمزمه می‌کند انگار چیزی گم شده است در این میان، کسی می‌داند آن چیست که گم شده؟

Advertisements
  1. rad / دسامبر 23 2010 10:20 ق.ظ.

    بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام
    همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده‌ام
    شمع طرب ز بخت ما آتش خانه‌سوز شد
    گشت بلای جان من عشق به جان خریده‌ام
    حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
    تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام
    تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل
    رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده‌ام
    تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
    تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده‌ام
    چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون
    ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده‌ام
    یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو
    سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده‌ام
    *********************
    پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟ گفتم چرا بگم ده یابیست تا…جواب دادم فقط چند تایی . پیرمرد آهسته و به سختی برخاست ودرحالیکه سرش راتکان می داد گفت :تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری .ولی در موردآنچه که می گویی خوب فکر کن .خیلی چیزها هست که تو نمی دونی ! دوست ، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی .دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد درست وقتي دیگرانی که توآنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون نااميدي و تاريكي بکشنددوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه .صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره .حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند اما بیشتر از همه دوست یک قلب است. یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید! پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است . فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟
    سپس مرا نگریست و درانتظار پاسخ من ايستاد با مهربانی گفتم اگر خوش شانس باشم ، فقط یکی و آن تو هستي بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد و وقتي كه تنها هستي توراهمراهی می کند ودرغمها تو را دلگرم می کند .کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد .وقتی مشکلی داری آن راحل می کند وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به توگوش می سپارد وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف
    کرد.غیرقابل تصوراست .چقدر خداوند بزرگ است درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری بهترينش
    را به تو ارزاني مي دارد
    آسمان جای عجیبیست نمی دانستم
    عاشقی کار غریبیست نمی دانستم
    عمر مدیون نفس نیست نمی دانستم
    عشق کار همه کس نیست نمیدانستم
    *********************
    1-چون عشق اشارت فرماید، قدم به راه نهید،
    گرچه دشوارست و بی زنهار این طریق .
    و چون بر شما بال گشاید ، سر فرود آورید به تسلیم،
    اگر شمشیری نهفته در این بال ، جراحت زخمی بر جانتان زند.
    2- چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است،
    شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم.
    3-تعبیر جبران خلیل جبران از زنا شویی:
    در کنار هم بایستید ، نه بسیار نزدیک،
    که پایه های حایل معبد ، به جدایی استوارند،
    و بلوط و سرو در سایه ی هم سر به آسمان نکشند.
    4- نصیحت جبران خلیل جبران به زوج های جوان :
    جام یکدیگر پر کنید ، لکن از یک جام ننوشید .
    از نان خود به هم ارزانی دارید ، اما هر دو از یک نان تناول نکنید .
    5- نصیحت جبران خلیل جبران به زوج های جوان به هنگام شادی :
    و همگام نغنمه ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید ، اما امان دهید که
    هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها .
    چون تارهای عود که تنهایند هر کدام ، اما به کار یک ترانه ی واحد درارتعاش.
    6- این کودکان فرزندان شما نی اند،
    آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او .
    از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ،
    اما از شما نباشند.
    به آنان عشق خود توانید داد، اما اندیشه تان را هرگز ، که ایشان را
    افکاری دیگر
    به سر است ، تفکراتی از آن خویشتن.
    7- شما چون کمانید که فرزندتان همچون پیکان هایی سرشار زندگی از آن رها
    شوند و به پیش روند.
    و تیرانداز ، نشانه را در طریقت بی انتها نظاره کند و به نیروی او
    اندامتان خمیده شود ، که تیرش تیز بپرد و در دوردست نشیند.
    پس شادمان می بایدتان خمیدن در دستهای کماندار،
    چون او هم شفیق تیرست که می رود ؛ و هم رفیق کمان که می ماند.
    8- دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک
    باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است.
    9- سخاوت ، زیباست آن زمان که دست نیازی به سویتان گشوده آید ، اما زیباترآن
    ایثار که نیازمند طلب نباشد و از افق های تفحص و ادراک برآید .
    و گشاده دستان را تجسس نیازمندان چه بسا دلپذیر تر از بخشایش محض.
    10- و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟
    آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.
    پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما
    گردد ،نه مرده ریگی وارثانتان.
    11- حیات درختان در بخشش میوه است. آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر
    باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند.
    12- و تو کیستی؟ تو که باید آدمیان سینه های خویش را در مقابلت بشکافند و
    پرده حیا و آزرم و عزت نفس خود را پاره کنند تا تو آنها را به عطای خود سزاور بینی
    و به جود و کرم خود لایق؟
    پس ، نخست بنگر تا ببینی آیا ارزش و لیاقت آن را داری که وسیله ای برای
    بخشش باشی ؟
    آیا شایسته ای تا بخشایشگر باشی؟
    زیرا فقط حقیقت زندگی است که می تواند در حق زندگی عطا کند، و تو که این
    همه به عطای خود می بالی فراموش کرده ای که تنها گواه انتقال عطا از موجودی به
    موجود دیگر بوده ای!.
    13- وقتی حیوانمی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو:
    نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای
    در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم
    سوخت ،زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد.
    خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی
    (در آن سویی طبیعت ) آماده شده است.
    14- هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :
    دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد.
    شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .
    عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ،
    و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود.
    15- اگر کار و کوشش با محبت توام نباشد پوچ و بی ثمر است ، زیرا اگر شما با
    محبت به تلاش برخیزید ، می توانید ارواح خویش را با یکدیگر گره بزنید و آنگاه
    همه شما با خدای بزرگ پیوند خورده اید.
    16- شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه
    ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی
    نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.
    زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که انسان را
    تنها نیمه سیر کند،
    و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عصاره ای مسموم سازد ،
    و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق
    نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد.
    کار تجسم عشق است.
    17- به معیار دل ، شادمانی ، چهره ی بی نقاب اندوه است و آوای خنده از همان
    چاه بر شود که بسیاری ایام ، لبریز اشک می باشد.
    18- اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی
    شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی
    تکلیف در میانه اندوه و نشاط .
    19- کسی که کشته می شود ، در جریان قتل خود سهمی دارد و نمی تواند از آن تبرئه شود
    . آن که چیزی از وی به سرقت می رود نمی تواند از سرزنش برکنار باشد.
    انسان نیکوکار هرگز نمی تواند خود را از اعمال تبهکاران تبرئه کند ، و انسان
    پاک نمی تواند از آلودگی و ناپاکی تبهکاران در امان باشد . چه بسا که انسان
    مجرم ، خود قربانی کسی است که جرم و جنایت را در حق او انجام داده.
    20- شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیمهای گیتار را باز کنید ، ولی
    کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟
    *********************
    روزی جوان ثروتمندی نزد استادی رفت و گفت:
    عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیكویی داشته باشم؟
    استاد مرد جوان را به كنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه می‌بینی؟
    مرد گفت: آدم‌هایی كه می‌آیند و می‌روند و گدای كوری كه در خیابان صدقه می‌گیرد.
    سپس استاد آینه بزرگی به او نشان داد و گفت: اكنون چه می‌بینی؟
    مرد گفت: فقط خودم را می‌بینم.
    استاد گفت: اكنون دیگران را نمی‌توانی ببینی.
    آینه و شیشه هر دو از یك ماده اولیه ساخته شده‌اند،
    اما آینه لایه نازكی از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه چیزی جز شخص خود را نمی‌بینی.
    خوب فكر كن!
    وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آن‌ها احساس محبت می‌كند،
    اما وقتی از نقره یا جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می‌بیند.
    اكنون به خاطر بسپار: تنها وقتی ارزش داری كه شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلوی چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و همه را دوستشان بداری اینبار نه به خاطر خودت بلکه به خاطر خدا .
    آن‌گاه خواهی دانست كه» عشق یعنی دوست داشتن دیگران
    *********************
    دسته بندی زیبای انسانها از دید دکتر شریعتی!
    دسته اول
    آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
    عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
    دسته دوم
    آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
    مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.
    دسته سوم
    آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
    آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
    دسته چهارم
    آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
    شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
    *********************
    پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است
    پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري. و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي، بهتر است بالاتر را نگاه نکني. زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند.
    اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي.اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود. هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي. زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
    پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد. تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر..
    و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد.
    معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است. نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز.
    تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست. و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي. اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
    خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟ تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: