Skip to content
17/12/2010 / filsoof13

لبریز شده

من افسرده نیستم. حداقل خیلی کمتر از گذشته افسرده هستم. روزهایم به سکوت و سکوت می‌گذرند. بعد از مدتی که سکوت کردن را شروع کنی، دیگر حتی نمی‌توانی خودت را بفهمی. فکرهایت از قالب کلمات خارج می‌شوند و به صورت توهمات غیرقابل درک و غیرقابل توصیفی در می‌آیند که خیلی فرار و زودگذرند. مثل وقتی که کامپیوتر آدم هنگ می‌کند، آدم می‌تواند صدای مغناطیسی درگیر بودن تراشه‌ها را بشنود اما هیچ تغییر یا حرکتی در صفحه مانیتور نیست. من اینطوری شده‌ام. مثلا امروز را تماما به کار کردن گذرانده‌ام و نه حتی یک لحظه فکر کردن. تمام صبح در آشپزخانه، مثل یک مورچه کارگر از این‌سو به آن‌سو رفته‌ام، ظهر دو ساعتی بدون رویا خوابیده‌ام و تمام بعدازظهر را تا همین حالا با ترجمه یک مقاله پر کرده‌ام. به هیچ چیز فکر نکرده‌ام، تلوزیون تماشا نکرده‌ام، جز چند سلام و خداحافظ و احوالپرسی مطابق الگو حرفی نزده‌ام و حالا احساس می‌کنم که مغزم از شدت فشار افکار در حال ترکیدن است.

استادم ایمیلی به من زده است که سلام و چطوری و نمی‌خواهی از خر شیطان پیاده شوی و درست را بخوانی؟ می‌خواهم بگویم نه. به خودم می‌گویم این پایان‌نامه لعنتی را شش ماهه بنویس و شرش را بکن. خودم می‌پرسد که خب، فرض کن این کار را انجام دادم، بعدش چه؟ جواب می‌دهم که بعدش مدرک تازه داری و می‌روی سر کار و زندگیت را می‌کنی. به مسخره می‌گوید که لابد پول پارو می‌کنم و دنیا را قشنگ‌تر می‌بینم و اهداف تازه جذاب در افق دیدم پدیدار می‌شود. خودم راست می‌گوید، این کار هم به قدر همه کارهای دیگر پوچ است، بی‌معنی و نخواستنی. استادم به یک همکلاسی سابقم گفته است که من نمی‌خواهم تزم را بنویسم. بعد آن همکلاسی به همکارم در آزمایشگاه گفته است و بعد درحالی که داشتم از شبکه میلگردهای تیرهای نمونه عکس می‌گرفتم، همکارم گفت شنیده‌ام که نمی‌خواهی تز را بنویسی. آنوقت من برای صد هزارمین بار شاید به خودم لعنت‌های مبسوط فرستادم که این دهان وامانده را می‌بستی و به استادت نمی‌گفتی. کمی بعد از خودم می‌پرسم اصلا چرا این آدم‌ها پشت سرم در مورد من حرف می‌زنند؟ فرض کنیم که من می‌خواهم زندگی خودم را داغان کنم، مگر به شما آسیبی می‌رسد که می‌نشینید در این مورد با هم اظهار نظر می‌کنید؟ کمی بعد به خودم می‌گویم خب که چه؟ به تو چه که آن‌ها در مورد چه حرف می‌زنند؟ هرکسی می‌تواند هر کاری دوست دارد انجام دهد. بعد همکارم می‌گوید که بیا قراردادی پایان‌نامه بنویس و پولش را بگیر. فکر که می‌کنم می‌بینم کار بدی نیست، حداقل این کار را بلدم و می‌توانم پولی از آن دربیاورم. می‌تواند برای خودش شغل ویژه‌ای باشد.

این روزها مشکل دیگر زندگیم پسرک همکار است. هر وقت این آدم را می‌بینم دلم می‌خواهد خودم را بکشم. به من می‌گوید: باید باور کنید که ما صاحب داریم. این حرف برای مدت چند هفته آنقدر فشار به من آورده است که یک شب نشسته‌ام و برای او تعریف کرده‌ام که شاید تو صاحب داری، اما صاحب من، اگر فرض کنیم روزی بود، مرا سر راه گذاشت و رفت. آن‌قدر گریه کردم که چشم‌هایم داشت از کاسه درمی‌آمد. بعد او برای من می‌نویسد که باید دست از لجبازی با خودم بردارم و برگردم که «گفتا هوای نفست باشد حجاب وصلت، گر نفس را شکستی دستت رسد به دستم» و «اگر بندگانم می‌دانستند که چقدر مشتاق آنانم، همانا از شوق جان می‌باختند» و با شمع نمی‌شود دنبال خورشید گشت و … . آن‌وقت من به حالی می‌افتم که دلم می‌خواهد سرم را بزنم به دیوار. نتیجه‌اش این است که طوری رفتار می‌کنم که حداقل تماس را با این آدم داشته باشم و چون او هم همین کار را می‌کند، در آزمایشگاه ما عملا مثل دوتا آدم قهر با هم رفتار می‌کنیم. آن‌وقت او به من می‌گوید که هر قدر این گودال را که در آنم عمیق‌تر کنم، تاریک‌تر می‌شود و بیرون آمدن از آن مشکل‌تر و این حرفش مرا به مرز جنون و دیوانگی می‌رساند. به مرز آنکه دلم می‌خواهد مشت و لگد بزنم و بگویم دست از سرم بردار. اما وقت‌هایی که آرام‌تر هستم و مغزم بهتر کار می‌کند به خودم می‌گویم وجود او، درست در این زمان بی‌دلیل نیست و تصمیم می‌گیرم که سکوت کنم و بی‌مقاومت بگذارم او هرچه می‌خواهد بگوید و حرفش را بشنوم.

من افسرده نیستم این روزها، حداقل کمتر از گذشته افسرده‌ام. این روزها سرگشته‌ام. معنی سرگشته را در لغتنامه دهخدا نگاه کردم، نوشته بود:

دل چو پرگار بهر سو دورانی میکرد
و اندر آن دایره سرگشته ٔ پابرجا بود. (حافظ)

پسرک همکار به من می‌گوید خدا گربه ملوس نمی‌خواد، نوکر می‌خواد. شاید واقعا من یک گربه ملوس بی‌خاصیت بودم. من نوکر نبودم؟ واقعا نبودم؟ بعد به من می‌گوید که اونقدر خودت رو بزرگ کردی که هیچی رو نمی‌بینی. به خودم می‌گویم شاید درست می‌گوید. از دست این خود لعنتی‌ام به جان آمدم این روزها. این خود مثل یک وزنه چسبیده به من، سنگینم کرده، کشان کشان خودم رو به هر طرفی می‌کشم و چنگ می‌زنم به هر طناب پوسیده امیدی.

این جمله را لابه‌لای نوشته‌های قدیم پیدا کردم: واقعی، چیزی است که باورش می‌کنی.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: