Skip to content
10/12/2010 / filsoof13

چهارشنبه شب سوار یک تاکسی شدم که راننده‌اش پیرمردی بود با موهای خاکستری و عینک دورفلزی مدل قدیمی با عدسی‌های بزرگ. یک پلیور سبز یشمی یقه هفت پوشیده بود و توی انگشتای دست راستش دوتا انگشتر با نگین‌های رنگی بزرگ جلب توجه می‌کرد. گوش‌هاش کمی سنگین بود و درنتیجه صبر می‌کرد تا مسافر سوار بشه بعد می‌پرسید که مسیرش کجاست. به خانم‌ها می‌گفت؛ «کجا باباجان؟» و به آقایون «کجا حضرت آقا؟». وقتی این جمله‌شو می‌شنیدم دلم می‌خواست بغلش کنم. یاد پدربزرگم افتادم که وقتی منو می‌دید قبل سلام، صورتم رو چند بار می‌بوسید و بعد از سلام بغلم می‌کرد و برای چند ثانیه منو توی بغلش نگه می‌داشت. پارکینسون داشت و این اواخر تمام بدنش می‌لرزید. وقتی بغلم می‌کرد، تمام بدنش که لاغر و نحیف شده بود توی آغوشم می‌لرزید، مثل وقتی که آدم یک گنجشک ترسیده رو توی دستش می‌گیره و لرزش تنش رو حس می‌کنه. این اواخر چشم‌هاش طور خاصی شده بود، پیر شده بود انگار. یک هاله خاکستری دور عنبیه چشمش ایجاد شده بود که به نگاهش حالت ترحم‌انگیز غمناکی داده بود. یادم میاد که توی چشم‌هام نگاه می‌کرد و لبهای لرزانش رو برای بوسیدنم جلو می‌آورد. توی نگاهش یک‌جور محبت دردناکی بود انگار، یکجور طلب بخشش شاید. از خودم بدم اومد. چطور می‌تونستم با اون پیرمرد ضعیف لرزان اونقدر سرد باشم؟ اگر کمی باهاش مهربون می‌بودم، شاید وسط اون‌همه ناتوانی، نقطه روشنی براش می‌بود. بعضی وقت‌ها خیلی خودخواه و سنگی می‌شم. باید آدم‌ها رو واقعا ببخشم و بگذارم توی دلم زندگی جدیدی رو شروع کنند. بخشیدن چقدر سخته.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: