Skip to content
03/12/2010 / filsoof13

در بزرگداشت آنچه گذشته است

منو حالا نوازش کن،که این فرصت نره از دست، شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست.

منو حالا نوازش کن، همین حالا که تب کردم، اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم.

هنوزم میشه عاشق بود، تو باشی کار سختی نیست، بدون مرز با من باش، اگرچه دیگه وقتی نیست.

نبینم این دم آخر تو چشمات غصه میشینه، همه اشکاتو میبوسم، میدونم قسمتم اینه.

تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خسته‌ام، کنارت اونقدر آرومم که از مرگ هم نمی‌ترسم. تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه، خودت پلکامو میبندی و این قصه تموم میشه.

هنوزم میشه عاشق بود، تو باشی کار سختی نیست، بدون مرز با من باش، اگرچه دیگه وقتی نیست.

نبینم این دم آخر تو چشمات غصه میشینه، همه اشکاتو میبوسم، میدونم قسمتم اینه.

پ.ن. : کسی که اینجا هستم، خیلی شخصیه. آدرس اینجا رو به کسایی که دوست داشتم آدم ِ اینجا رو بشناسن دادم اما معنیش این نیست که بیرون از نت می‌خوام در موردش حرف بزنم. متوجه مرز بین واقعیت ِ بیرون و من ِ این دنیای مجازی باشید لطفا.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: