Skip to content
26/11/2010 / filsoof13

نفس؛ دم و بازدم

The last moments of the dawn

In the last moments of the dawn,
Before the day begins, before we say goodnight,
Hold me now, kiss me now,
My hands are shaking, and my heart is aching,
At the thought of making love with you,
Tonight, I would never dream that I would fall in love,
And it would be with you,
We’re out at sea, just you and me,
Now the wind is blowing, and my passion is growing,
And your eyes are glowing with the light of love;

There is no explanation why it should be this way,
For you and me, must be destiny,
And from a new horizon, you came right out of the blue;

With the last moments of the dawn,
Could be the first day of my life with you;

Hold me now, kiss me again, ‹Cos my hands are shaking,
and my heart is aching,
As the dream of making love with you
Comes true………..

In the last moments of the dawn, the last moments of the dawn…. +

این شعر منو یاد یک شب دوردست انداخت، تمام اونچه که اون شب بود و تمام اونچه که نبود. شاید اگر دیگران بخوان درمورد اون شب قضاوت کنن، بگن من اشتباه کردم و سرزنشم کنن. اما من از مرزای خودم رد شدم تا سرزمین‌های جدیدو ببینم. من کمی بزرگ‌تر شدم و بهای این بزرگ شدن رو پرداختم. پشیمون نیستم. می‌ترسم، چون از سرزمین آشنای خودم بیرون اومدم و به جایی رفتم که ناشناخته است. اما پشیمون نیستم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: