Skip to content
17/11/2010 / filsoof13

بازیابی خاطرات

پیش از این روزها، کسی را می‌شناختم که مرا، خیلی زیاد، عوض کرد. شاید استفاده از فعل شناختن درست نباشد، می‌خواستم بگویم با او آشنا بودم، اما حقیقت این است که نبودم. این آدم یک روز بی‌هوا سر و کله‌اش توی زندگیم پیدا شد، برای مدت کوتاهی بود و بعد همان‌طور بی‌هوا گذاشت و رفت. حالا که فکر می‌کنم نمی‌توانم دلیل مشخص و روشنی برای تاثیر او بر خودم پیدا کنم. بین ما رابطه‌ای، به معنای کلمه، وجود نداشت و نه هیچ احساس عمیقی. اوائل او صرفا روی اعصابم بود، از آن مدل آدم‌های مزاحم که باعث می‌شوند مرتب از خودت بپرسی؛ این آدم دقیقا از جان من چه می‌خواهد. از آن‌ها که با حالت سرخوشی یک روز در میان پیدایشان می‌شود، با گفتن جمله‌ای یا انداختن نگاهی یا حرکت دستی، مزاحمت می‌شوند و باز می‌روند تا دو روز بعد. اوائل اصلا او را نمی‌دیدم، فقط گاهی کاری می‌کرد یا حرفی می‌زد که متوجه حضورش می‌شدم. اما به مرور حس شوخ‌طبعی بسیار قوی او نرمم کرد. کم‌کم از بودنش خوشحال بودم و این شادی مثل ریشه‌های یک علف هرز، تمام وجودم را در بر می‌گرفت. اگر تا حالا در باغچه خانه‌تان ریحان کاشته باشید به احتمال زیاد، آن شاخه‌های زردرنگ سیم‌مانند را دیده‌اید که دور ساقه‌های ریحان می‌پیچند، با دندان‌های تیزشان  پوست ساقه را سوراخ می‌کنند و از آن‌ تغذیه می‌کنند. اگر سعی کرده باشید یکی از این سیم‌ها را از ساقه ریحان جدا کنید، حتما دیده‌اید که بعد از کندن آن‌ها چه زخم نازیبایی به جا می‌ماند. حضور او برای من چنین ماهیتی داشت. اول، آرام و خزنده  به درونم رخنه کرد. متوجه رشدش نبودم، فقط یک روز ناگهان به خودم نگاه کردم و دیدم نیاز به حضور او، حتی همان حضور خط در میان کاملا غیرشخصی و کاهلانه‌، مارپیچ‌وار به دورم پیچیده است. اینجا بود که بزدلانه تلاش کردم از او رها شوم. می‌گویم بزدلانه، چون می‌شد تصمیم دیگری بگیرم یا تلاش بیشتری برای عملی شدن همین تصمیم بکنم. اما خب، به دلایل زیادی، در این دام چسبناک گیر کردم، دست‌وپای مختصری زدم و بعد منتظر تقدیر ماندم. این پذیرش از سر خواستن یا لذت نبود، صرفا نیازی بود که مثل یک حفره زیرزمینی که ناگهان ریزش کند، نمایان شده بود. حتی برایم روشن نبود که او، وسط این هیاهوی صرفا ذهنی من، قرار است چه جایی داشته باشد. تنها می‌دانستم که همه چیز با ورود او ظاهر شده است. درنتیجه برای برآورده کردن این نیاز، که هر روز قوی‌تر می‌شد و مرا بیشتر در حلقه‌اش تحت فشار می‌گذاشت، تلاش کردم که خودم را عوض کنم. از جایی در این مسیر، او دیگر مایه شادی نبود، خط‌کشی شده بود که خودم را با او اندازه می‌گرفتم و هر بار با ناامیدی درمی‌یافتم که در چهارچوب بسته الگوهایش نمی‌گنجم. تلاش می‌کردم که آن احساس اولیه نشاط درونی را که در حضور او درک کرده بودم، برای خودم تکرار کنم اما هرچه بیشتر رویش تمرکز می‌کردم، کمتر به آن احساس ناب نزدیک می‌شدم. مثل اینکه بخواهی آب را در یک کاسه شکسته نگه‌داری، شاید چند ثانیه‌ای دوام بیاورد اما کمی که بگذرد چیزی از آن باقی‌ نمی‌ماند. به این ترتیب پیامبر نویدبخش رحمت برایم تبدیل به نگهبان دوزخ شد، مایه رنج و احساس حقارت و خشم. در این دوران، هر آنچه را که داشتم، به پای میز محاکمه و سوال و جواب کشاندم. با بیرحمی  و خشونت ناشناخته‌ای، که از جای نامشخصی از درونم می‌جوشید، هیچ نشانه مقدسی یا نوید معجزه‌ای یا حتی ریسمان کوچکی که بتوان در آخرین لحظه به آن چنگ زد، برای خودم باقی نگذاشتم. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، حتی نمی‌توانم به خوبی درک کنم، او چه نقشی در این شورش شخصی من بر علیه خودم داشت. تنها می‌دانم که او جای دوری، در پس‌زمینه داستان حضور داشت. شاید او کبریت کوچکی بود که به انبار باروت افکنده شده باشد، انبار باروتی که من در طول سال‌ها ذره ذره جمع کرده و انباشته بودم. سرانجام تیر خلاص را وقتی به خودم شلیک کردم که فهمیدم تمام این غوغا برای هیچ بوده است. یک روز به خودم نگاه کردم و دیدم او، هیچ جایی در فکرم ندارد. خیلی آزاردهنده است که برای مدتها فکر کنی کاری را به دلیل خاصی انجام داده‌ای، به خاطر هدف ارزشمندی با چنگ و دندان جنگیده‌ای اما درست وقتی که جنگ تمام شده است و تو، شکسته و زخمی و خراب، می‌خواهی دلیلت را علم کنی و هدفت را در آغوش بگیری، ناگهان بفهمی که از خودت و جنگت و هدفت متنفری، از تمام آنچه که گذشته و خواسته‌ای و کرده‌ای و فکر می‌کردی که ارزشمند و صادقانه است، بیزاری و مایوسانه می‌خواهی به خود ِ پیشینت، که قساوت و خشم و سقوط را نمی‌شناخت، برگردی. حتما در فیلم‌ها دیده‌اید که چنین جنگجوی شکست‌خورده‌ای چکار می‌کند. به جای دوردستی فرار می‌کند و در کلبه حقیرانه‌ای، روزگارش را به سکوت و تنهایی می‌گذراند.

چند وقت پیش به دوستی گفتم که دلم می‌خواهد به سفر بروم، بدون مقصد و بدون توشه راه و بی همسفر و بدون برنامه و بدون هیچ اندیشه‌ای. او در پاسخ به من گفت تو چندوقتی هست که سفرت را شروع کرده‌ای. راست گفت.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: