Skip to content
02/11/2010 / filsoof13

صرفا در نیمه‌شب

جایی بین خواب و بیداری هستم. دلم تنهایی می‌خواهد. دلم یک کار مکانیکی طولانی می‌خواهد. کاری که با کسی حرف نزنم، کسی را نبینم، فقط بچسبم به مونیتورم و تمام روز را به فکر کردن راجع به درجه مفصلی بودن اتصال یا ترک‌خوردگی دیوار یا تیپ کردن تیرهای سقف فکر کنم. بعد پیاده برگردم. دلم نمی‌خواهد کسی منتظرم باشد، کسی که باید به او زنگ بزنم و بپرسم چیزی لازم دارد که برایش بخرم. روزها که به خانه می‌رسم مادرم چای را دم کرده است، تا لباسم را عوض کنم دوتا فنجان چای خوشرنگ روی میز است. این توجهش را که می‌بینم دلم می‌خواهد زار بزنم که نکن، این کار را با من نکن. تنهاییم را داغان می‌کند. آن‌وقت مجبور می‌شوم سعی کنم خوب به نظر برسم، حرف‌های عادی بزنم و بخندم. بعد خودم را سرزنش می‌کنم که او را ول کرده‌ام و توجهم به او کم شده است. این محبتش که مرزی ندارد، آنقدر درمانده‌ام می‌کند که نفسم بند می‌آید. دلم می‌خواهد موبایلم را خاموش کنم و جایی ته کمدم بگذارم که چشمم به آن نیفتد. دلم هیچ اس‌ام‌اس احوالپرسی و مکالمه‌ای نمی‌خواهد. دلم نمی‌خواهد وقتی می‌پرسند خوبی، جواب بدهم که خوبم. دلم نمی‌خواهد هیچ سوالی را جواب بدهم. دلم نمی‌خواهد هیچ آشنایی را ببینم که با چشم‌های جستجوگر نگاهم کند و بگوید که لاغر شده‌ای یا وسایلت سنگین است بگذار برایت بیاورم یا به نظر خسته می‌رسی یا فلان جزوه‌ات را برایم بیاور. دلم نمی‌خواهد هیچ دوست یا آشنایی را ببینم. دلم می‌خواهد از سر کار پیاده برگردم و روی مبل راحتی صد سال تنهایی بخوانم و چای سبز بخورم و روی همان مبل بخوابم و شام نخورم و به کسی توضیح ندهم که نهار چه خورده‌ام. دلم می‌خواهد هیچ دوست یا آشنایی را نبینم تا مجبور نشوم خوب به نظر برسم تا مبادا او نگران شود یا غصه بخورد و فردایش زنگ بزند که دیروز چه‌ات بود که بعد باز مجبور شوم  دروغ بگویم که دیروز با کسی دعوا کرده بودم یا دلم درد می‌کرد یا خسته بودم. دلم می‌خواهد سودوکو بازی کنم و با هیچ کس دوست نشوم و با خیال راحت خوشحال نباشم و مجبور نباشم مرتب از خودم بپرسم که خوشحال نبودنم چند نفر را ناراحت کرده است. دلم نمی‌خواهد چیزی را توضیح بدهم یا توجیه کنم یا درددل کنم. دلم نمی‌خواهد کسی مشکلم را حل کند یا نصیحتم کند یا به من توجه کند یا دوستم داشته باشد یا نگرانم باشد. دلم تنهایی می‌خواهد.

Advertisements
  1. histasp / نوامبر 2 2010 8:22 ق.ظ.

    پس همه دست در دست هم سعی کنیم تنهایی نسبی فیلسوف خان ( جان ) را به هم نزنیم. باشد که رستگار شویم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: