Skip to content
15/10/2010 / filsoof13

پشت در ِ بسته

آسیب دیده‌ام. عمیقا. و اشباع شده‌ام. از جنگ برای بدیهیات. از فروخوردن خشم. از رنجی که تحمل می‌شود و تحملی که در سکوت به صبر تبدیل می‌شود. دل‌تنگی سهم ده‌بیست روز اول است. وجهی از انکار است. بیشتر که بگذرد، چیزی بیش از یک ماه، کم‌کم حس فقدان از راه می‌رسد. چندین هفته که بگذرد دست‌وپاشکسته راه می‌افتی. گریزی نیست. حرف‌هایی که تنها با او می‌گفته‌ای را با کسی نمی‌گویی. سمتی از وجودت که تنها با او معنا دارد را پس می‌زنی تا بازگشت‌اش. یاد می‌گیری آزادی بی‌معنایت را از خودت دریغ نکنی. و بیش از پیش در سکوت‌ات فرو می‌روی. کسی نمی‌فهمد. هیچ‌کس. خودم هم یک ماه دیگر نخواهم فهمید. پس چرا؟
تک‌تک این روزها را با امید شروع کرده‌ام و بی‌ امید تمام. ضعف هست یا نیست نمی‌دانم. مهم نیست. واقعیت دارد. فقط می‌توانم چشم‌هایم را مهار بزنم و بازشان نگه دارم تا باور کنم که این دقایق، روزها، قرن‌ها، دارند واقعا می‌گذرند و من درون یک سیاه‌چال بی‌زمان گیر نیفتاده‌ام.
حتا اگر یکدیگر را ترک کرده بودیم این‌قدر دشوار نبود. همه‌چیز در نهایت، همان آزمون کهنه‌ی توانستن است. مثل یک کسر که هر چه پیش‌تر می‌روی ساده و ساده و ساده‌تر می‌شود، تا برسی به دو عدد اول. ته تمام این ده یازده ماه، که ناامنی محض بوده، همین‌جاست که الان ایستاده‌ام. باید بتوانم.

از اینجا http://randomdays.blogfa.com

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: