Skip to content
09/10/2010 / filsoof13

بهشت من

پسرک همکار می‌گوید؛ دیشب حدیثی خواندم در کتابِ … (اسم کتاب یادم نیست) که می‌گفت زن فتنه و بلاست اما از او چاره‌ای نیست. حرفی در پاسخ نمی‌زنم و فقط کمی او را تماشا می‌کنم که قلم‌موی روغن را به قالب می‌کشد و با صدای بلند با جمع کوچکمان حرف می‌زند. برمی‌گردم و نفس عمیقی می‌کشم و به کارم ادامه می‌دهم. بعد با خودم کلنجار می‌روم که این حرف، حتی گفتنش و خواندنش و نوشتنش، منصفانه نیست. می‌خواهم با دلیل منطقی برای خودم اثبات کنم که منصفانه نیست. که به خودم نگویم که احساسم صرفا یک احساس است و نه هیچ چیز دیگر. در ذهنم دلیل‌ها را ردیف می‌کنم. آخرش می‌رسم به آنجا که این حرف منصفانه نیست چون آدم را بی‌دلیل، محاکمه می‌کند و حکم بر گناهکار بودن می‌دهد. اینجا که می‌رسم از ظهر گذشته است و خسته و خراب به خانه می‌روم. در راه به ترانه عاشقانه ملایمی گوش می‌دهم و حس می‌کنم چقدر پوچ است. چطور می‌توان عشق را باور کرد وقتی تو را ناپاک و فتنه‌انگیز می‌دانند، همان‌ها که قرار است بهشان عشق بورزی.

در خانه ظرف کوچکی غذا گرم می‌کنم و ولو شده روی مبل با بی‌میلی می‌خورم و مادرم را تماشا می‌کنم. مادرم را که آن‌قدر بی‌دریغ به ما، من و برادرم و پدرم، می‌بخشد. که آن‌قدر همیشه نگران است. که آن‌قدر بی‌توقع است. که آن‌قدر کوچک و تنهاست و با این کوچکی و تنهایی چه بارهای سنگینی را می‌کشد. که اگر او نباشد دیگر خانه‌مان، خانه نیست و سرد است و بی‌معنا و پوچ. که رنج سال‌ها مثل یک غبار نامرئی روی صورتش نشسته و انگار چشم‌هایش را تیره کرده است. که آن‌قدر قلبش در برابر کاستی‌های ما کوچک و رقیق است و آن‌قدر اراده‌اش برای کمک کردنمان سخت و نشکستنی است. که آن‌قدر اشک‌هایش زود می‌ریزد و چشمهایش زود قرمز می‌شود. که آن‌قدر آغوشش جادار است که آدم حس می‌کند می‌تواند تمام عمر آنجا، امن و آرام، بماند. که مرا می‌بخشد، به خاطر کسی که هستم، کسی که نیستم. به مادرم نگاه می‌کنم که همیشه می‌توان به طرفش برگشت، همیشه می‌توان مطمئن بود که او تو را که خسته‌ای و داغانی و بریده‌ای می‌نشاند روی مبل راحتی، چای خوشرنگ داغی برایت می‌آورد و از چیزهای معمولی برایت حرف می‌زند تا اندوهت را رها کنی، که همیشه جایی از قلبش دارد که به تو ببخشد.

به خودم می‌گویم؛ چه کسی می‌تواند بگوید که این زن، مادرم، فتنه است و بلاست. او تنها صلح است و رحمت. مادرم برایم کافی است، او دلیل من است برای منصفانه نبودن این حرف. قلبم آرام گرفته است. وقتی که مادرم باشد، چیز دیگری نمی‌خواهم. همه آدم‌ها می‌توانند با کج‌فهمی و بدجنسی و دشمنی، روزگارشان را سیاه کنند. برای من همان مبل راحتی و همان فنجان چای و همان حرف‌های عادی مادرم کافی است. چیز دیگری از این دنیا نمی‌خواهم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: