Skip to content
04/10/2010 / filsoof13

بزرگراه

دم غروب بود. مرد در بزرگراه نسبتا خلوت می‌راند. زن کنار او نشسته بود و به سرخی آسمانِ پس‌زمینه صورت مرد نگاه می‌کرد. غروب آرامی بود و مانند همه غروب‌ها، احساسات را برمی‌انگیخت. نگاه زن از آسمان برگشت و بر نیم‌رخ مرد ماند. او خیره به جاده نشسته بود، فرمان را با یک دست گرفته بود و دست دیگرش را روی پایش گذاشته بود. زن فکر کرد که حتما چند ساعت رانندگی خسته‌اش کرده و برای آنکه با وسوسه نوازش پشت گردنش مبارزه کند دوباره به سرخی آسمان نگاه کرد. از خودش پرسید چرا نباید نوازشش کند. نتوانست جواب روشنی به خودش بدهد، تنها احساس مزاحمی وجود داشت که انگار دستش را فلج کرده بود. به دستش نگاه کرد و آن را مشت کرد تا مطمئن شود که دست جان دارد. اما انگار دست برای مشت شدن جان داشت و برای نوازش کردن مرده بود. حس کرد درونش سرد شده، مثل وقتی که یک لایه سیاه سنگ روی گداخته‌های مذاب آتشفشان را می‌گیرد. اندکی بعد، به خودش گفت شاید آنچه که می‌بیند زمانی مواد مذاب آتشین بوده اما حالا تمامش سنگ شده، سخت و بی‌جان.

مرد با حالت تنبلانه‌ای نشسته بود، با یک دستش فرمان را گرفته بود و به جاده نگاه می‌کرد. به خودش گفت خسته‌ام و بعد افزود این سکوت بیشتر از رانندگی خسته‌ام می‌کند. از گوشه چشم نگاهی به زن انداخت که به دست مشت شده‌اش خیره شده بود. فکر کرد، انگار خشمی سراسر وجود زن را گرفته که فوران نمی‌کند اما هر روز فاصله آن‌ها را بیشتر می‌کند. دلش برای زن تنگ شده بود، برای نوازش انگشتانش. دستش را کمی بلند کرد که روی دست زن بگذارد اما زن چنان دست مشت‌شده را می‌فشرد که کناره‌های ناخنش سفید شده بود. مرد فکر کرد که اگر دستش را روی دست زن بگذارد و او همچنان آن فشار و تلخی را نگه‌دارد، چه. نفس عمیقی کشید و به خودش گفت او دیگر دوستم ندارد. حس کرد که نفسش بالا نمی‌آید.

زن نگاهش را از دست مشت‌شده‌اش کند و به دست مرد که روی پایش بود، نگاه کرد. حس کرد که آن دست و ملایمت ناشیانه‌اش را دوست دارد. نگاهش نوازشگرش را به نیمرخ مرد سراند و با دیدن نگاه مات سنگی او فکر کرد آن ملایمت خیلی وقت پیش مرده است. دلش گرفت و فکر کرد خیلی بدبخت است که مردی را دوست دارد که او را نمی‌خواهد. بغضی تا گلویش بالا آمد و صدایی در درونش شروع به مرثیه‌خوانی کرد. با تضرع پرسید که آخر مرد چه می‌خواسته که او نداشته است. حس کرد که ناقص و زشت و نامتناسب است و ارزش دوست داشته شدن را ندارد. دستش را بالا آورد و لبانش را که به نشانه آغاز گریه باز و منقبض شده بود، پوشاند.

مرد سرش را تکان داد تا همه فکرها را بتاراند. با لجاجت به خط‌های سفید جاده خیره شد و فکر کرد خوش به حال خطهای جاده که آزادند و همیشه در حال رفتن‌، نه مثل او. حس کرد که خیلی وقت است که هوای تازه نخورده و نفسش گرم و دمدار شده. می‌خواست شروع به سرزنش کردن خودش کند اما یک حسرت دردآور به قلبش هجوم آورد و نالید که دلش می‌خواست برای همیشه پیش زن می‌ماند. آخر چرا زن او را پس زد؟ چرا او مدت زیادی است که اینقدر دور و سخت است؟ به یاد گذشته افتاد که زن مهربان و شاد بود و وقتی که مرد را می‌دید انگار شکفته می‌شد. از گوشه چشم نگاهی به زن انداخت، با این امید لرزان که شاید گرمای محبتی هنوز در چهره زن باقی‌مانده باشد. اما زن را دید که دستش را جلوی دهانش گرفته بود و ابروهایش به تلخی گره خورده بود. نگاه خیره زن که انگار روی فرمان گیر کرده بود و هیچ کجا را نمی‌دید، آوار اندوه را به قلب مرد سرازیر کرد. به خودش گفت که زن خیلی وقت پیش رفته و حس کرد که از شدت تنهایی مچاله شده است.

زن چشم‌هایش را تندتند به هم ‌زد و آب دهانش را فرو‌داد تا جلوی شروع گریه را بگیرد. وقتی که آن هجوم اشک و ناتوانی گذشت، احساس پوچی وجودش را انباشت. دستش را پایین آورد و روی دست دیگرش گذاشت و حس کرد که هیچ چیز برای خودش ندارد. حتی خودش را گم کرده است. به یاد احساس خوشبختی‌ای افتاد که در گذشته داشت، آن زمان که مرد مشتاقش بود و تحسینش می‌کرد. عضلات دوطرف فکش منقبض و دردناک بود و طعم تلخی دهانش را پر کرده بود. به خودش نهیب زد که بس کن، وقتش رسیده که روی پای خودت بایستی. اما صدایی در درونش انکار می‌کرد و با فریاد مرد را می‌خواست. نگاهش را بالا برد و به مرد نگاه کرد. احساس کرد که مرد را نمی‌شناسد، کسی که می‌دید یک غریبه بود. آن صدا نجوا کرد چه بی‌رحم و خاموش شد. زن نگاه و دلش را کند و به سمت دیگر برگشت. از پنجره سمت راستش به تپه‌ماهورهای خشک کنار جاده نگاه کرد که برای رفتن انگار عجله داشتند. بدنش منقبض بود. فکر کرد که سرنوشتش بالاخره او را شکست داد. خودش را بیشتر در کنار در جمع کرد و تصمیم گرفت مرد را ترک کند.

مرد فکر کرد که رابطه‌اش با زن به آخر خط رسیده است. دلش برای محبتی که داشتند سوخت. با خودش زمزمه کرد؛ چه حیف! با سماجت به خودش گفت که زن را دوست دارد و می‌خواهد او را برای خودش داشته باشد. اما او که تن زن را نمی‌خواست، او قلب زن را می‌خواست که دیگر راهی به آن نداشت. شکی به سراغش آمد که نکند زن هیچ‌وقت او را دوست نداشته است، وگرنه چرا خودش را اینقدر از مرد کنار می‌کشد. نکند تمام آنچه که بینشان بوده فقط به خاطر سماجت مرد بوده باشد. ناامیدانه به زن نگاهی انداخت تا نشانه‌ای برای رد کردن این فکر در او بیابد اما زن چنان خودش را جمع کرده و به در چسبانده بود که انگار حتی از نشستن کنار مرد بیزار است. چقدر زن با او سنگدل بود. مرد حس کرد که رگی در شقیقه‌اش می‌زند و با هر ضربان درد آزاردهنده‌ای را در سرش پخش می‌کند. با هر دو دستش فرمان را گرفت و فشرد. بدنش را خم کرده بود. به خودش گفت که همه‌چیز تمام شد. باید برود و زن را رها کند.

*

پسر جوانی که مامور فروختن برگه عوارض بود به ماشینی که کنار دکه‌اش نگه داشت، نگاه کرد. بزرگراه خلوت بود و هر چند دقیقه یک ماشین از کنار دکه او رد می‌شد. در این ماشین یک زن و مرد بودند. به نظر می‌رسید زن سرش را روی شیشه گذاشته و خوابیده است. پسر به چهره مرد که داشت از کیفش پول بیرون می‌آورد نگاه کرد. فکر کرد این زن و شوهر برای هم مناسب هستند. برگه را به مرد داد و دور شدن ماشین را تماشا کرد. به خودش گفت چه خوشبخت بودند. چه می‌شد اگر او هم می‌توانست زهره را بگیرد، ماشین کوچکی بخرد و با هم به مسافرت بروند. چقدر زهره را دوست داشت. حیف که او پولی نداشت، حیف که زهره یک خواستگار پولدار داشت. آه که هیچ‌وقت نمی‌تواند او را برای خودش داشته باشد.

Advertisements
  1. histasp / اکتبر 6 2010 10:29 ب.ظ.

    به طرز باور نکردنی عالی بود . لذت بردم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: