Skip to content
29/09/2010 / filsoof13

—-> :(

چرا بعضی وقت‌ها، یاد یک نفر بی‌مقدمه و بی‌دلیل به ذهن آدم می‌آید و بیرون نمی‌رود؟ عجیب‌تر این است که این‌طور مواقع همه اطرافیان آدم، اتفاق‌ها و حتی اشیاء انگار یک توافق پنهانی کرده‌اند برای اینکه تو را به یاد او بیاندازند. آن‌وقت ممکن است تو به آن فرد دسترسی نداشته باشی، یا اوضاع و احوالت طوری نباشد که بخواهی یک آدم قدیمی را از آرشیو ذهنت بیرون بکشی و بعد از مدتها دوباره برای خودت زنده‌اش کنی، یا حتی اصلا نمی‌خواهی یادش بیفتی و فقط بخواهی از خود ِ لعنتی‌اش و خاطراتش و هر آنچه مربوط به اوست دور باشی. این‌جور وقت‌هاست که دلت می‌خواهد سرت را بزنی به دیوار، طوری که شکاف بردارد و او با همراه خون از شکاف سرت بیرون بریزد و تو از شرش خلاص شوی.

پ.ن.: آخر مگر مرض دارید که هر وقت آدم را می‌بینید یاد قدیم‌ها می‌کنید؟ آن قدیم‌ها هم همانقدر گندیده و متعفن بود که الان هست. چرا هرچه را که مربوط به گذشته است می‌پرستید؟ اگر گذشته بهتر بود، پس چرا الان من و شما و همه چیز اینقدر نفرت‌انگیز شده‌ایم؟ حداقل حقوق اولیه آدم را رعایت کنید و وقتی می‌بینید که مخاطبتان نمی‌خواهد یاد ایام گذشته بیفتد، کمی شعور و درک خرج کنید و گیر ندهید به تجدید خاطرات!

پ.ن.2: بعضی وقت‌ها پای راستم را به زور نگه می‌دارم که از جایش بلند نشود و یک لگد حواله دهان بعضی آدم‌ها نکند!

پ.ن.3: حالا دیگه گیر نده که مگر پایم اصلا به دهان آن آدم می‌رسد یا نه!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: