Skip to content
28/09/2010 / filsoof13

بر روی میز تشریح خودم

من همیشه آدم دیوانه‌ای بوده‌ام. نه از آن مدل دیوانه‌ها که فیلم «دیوانه از قفس پرید» را در موردشان ساخته‌اند ولی باور کنید دیوانگیم آنقدر شدید و مزمن است که گاهی تعجب می‌کنم چطور هنوز کسی متوجه آن نشده است. البته حتما چند نفری متوجه شده‌اند اما به مصداق سری را که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند، حتما به روی خودشان نیاورده‌اند. در این نوع دیوانگی که من به آن مبتلا هستم، مغز آدم به‌طور دائم کار می‌کند و هر موضوعی را که به فکرتان برسد، بررسی می‌کند. یعنی از موضوعاتی مثل اینکه وقتی یک اس‌ام‌اس برایم می‌رسد موبایلم در چه زاویه و حالتی کمترین ارتعاش را دارد یا چه احتمالاتی ممکن است باعث شده باشد گربه زردرنگ محلمان دمش را از دست بدهد تا مسائلی از این دست که آنچه که برخی از ما روح می‌دانیم و برایش هویتی مستقل از جسم قائلیم تا چه حد از جسم جداست و آیا تصور چنین تفکیکی، صرفا انتزاعی نیست یا چرا باید بپذیریم که روزگاری اقراری از ما گرفته شده با این سوال که آیا پرورنده شما نیستم و بعد این اقرار عمدا از حافظه ما پاک شده و آیا چنین ادعایی عملا یک سیکل بسته نیست که به جایی ختم نمی‌شود و باز تا موضوعاتی از این نوع که به طور دقیق به کدام دلیل منطقی من در یک روستای کوچک پاکستان به دنیا نیامده‌ام که درنتیجه آن به جای اینکه الان نگران مرگ و زندگی بچه‌های قد و نیم‌قدم باشم، نگران ساییدگی لنت ماشینم و صفحه پنجاه و سه کتاب معرفی مکتب‌های فلسفی هستم. ممکن نیست که با یک سوال مواجه بشوم و به خودم بگویم؛ ولش کن، مهم نیست. هر موضوع ساده‌ای به صورت بالقوه این خاصیت را دارد که روزها و روزها فکرم را مشغول کند. البته این خصوصیت به تنهایی آزاردهنده نیست، وقتی آزاردهنده می‌شود که ذهن شما سعی کند از این فکرهای تمام‌نشدنی نتایجی بیرون بیاورد. در مقابل هر موضوعی ذهنم ابتدا به طور خودکار گستردگی دامنه موضوع و مرزهای آن با سایر موضوعات را بررسی می‌کند، بعد که حدود مسئله روشن شد آن را به اجزای جداگانه تقسیم می‌کند و مشخصات هر جزء و نحوه ارتباط آن با سایر اجزا و اثر آن در کارکرد کلی را بررسی می‌کند و سرانجام تلاش می‌کند یک قانون کلی از تمام این موضوع استخراج کند که قابل استفاده در موارد مشابه باشد. مثلا تصور کنید که من پشت چراغ قرمز یک چهارراه شلوغ در ترافیک گیر کرده‌ام، به‌جای اینکه به آهنگ ملایمی که از رادیوی ماشینم پخش می‌شود گوش بدهم و به آسمان نگاه کنم و از زیبایی اولین ابرهای سفیدرنگ پنبه‌ای پاییزی لذت ببرم، تمام مدت در حال بررسی کردن سرعت حرکت ماشین‌های هر لاین مسیر هستم و فکر می‌کنم که چه عواملی باعث می‌شوند که سرعت در یک لاین بیشتر از دو لاین دیگر باشد و این عوامل در ساعات مختلف شبانه‌روز چه تغییراتی می‌کنند و تا چه حد قابل تعمیم و استفاده در مورد سایر چهارراه‌ها هستند.

اولین نتیجه این روش غلط فکر کردن این است که خستگی ذهنی وحشتناکی را ایجاد می‌کند. بعضی وقت‌ها حس می‌کنم مغزم انگار مچاله شده و بدنم از یک درد غیرواقعی رنجور است. دومین نتیجه این است که وقتی قسمت تحلیل منطقی مغز بیش از حد کار کند، قسمت احساسات تنبل می‌شود و عملا رشد نمی‌کند. درنتیجه انسان تبدیل به موجودی می‌شود که حتی برای پذیرش احساسات عادی خودش نیاز به دلایل موجه کافی دارد. یعنی برای اینکه بپذیرم که از تماشای حرکت رقص‌مانند گل‌های شاهپسند رنگارنگ باغچه لذت می‌برم، باید اول با پیدا کردن نشانه‌های روشن و غیرقابل انکار مشخص کنم که این احساس لذت تا حد قابل قبولی واقعی است، بعد ببینم که آیا وجود چنین احساسی فایده‌ای دارد که درنتیجه باید عوامل ایجادکننده آن و رفتارهای متاثر از وجود و درک این احساس را بشناسم. بعد از اینکه مشخص شد احساسی واقعی است و مفید است، آن‌وقت آن احساس اجازه ادامه بقا خواهد داشت اما مشکل اصلی این است که در این زمان احساس کاملا از بین رفته و نابود شده است. درنتیجه من تبدیل به یک آدم سرد، بی‌حس و کرخت شده‌ام. مثل وقتی که دست آدم در زمستان از سرما کرخت می‌شود. آدم دست خودش را می‌بیند، حتی می‌تواند انگشتانش را تکان بدهد اما با ناباوری متوجه می‌شود که انگار دستی وجود ندارد.

گمان می‌کنم این نوع برخورد با مسائل روزمره، به‌صورت عمده ناشی از ترس است، ترسی سرکوب شده از ناشناخته‌های غیرقابل کنترل که به صورت وسواس فکری برای شناختن و طبقه‌بندی همه چیز بروز می‌کند. به علاوه نوعی کنجکاوی دائمی و همین‌طور احساس قدرت ناشی از تسلط و احاطه بر دنیای اطراف هم می‌تواند انگیزه‌های کمکی برای چنین رفتاری باشند.

مدتی است تصمیم گرفته‌ام خودم را بشکنم و اولین گام برای این شکستن، خاموش کردن کامپیوتر ویروسی ذهنم و روشن کردن اجاق هیزمی احساس است، اما نه هیزم خوب را می‌شناسم، نه روشن کردن آتش را یاد دارم و نه می‌دانم که یک اجاق هیزمی چطور کار می‌کند و با آن چه می‌شود پخت. با چشم بسته به داخل برکه‌ای می‌پرم که از ساحل سیاه و خطرناک به نظر می‌رسد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: