Skip to content
12/09/2010 / filsoof13

تماشاچی

پسرک ِ همکار، که قبلا او معرفی کرده‌ام، ریشش را زده است. امروز صبح وقتی که صورتش را دیدم با همان لحن همیشگی‌ام پرسیدم: «پس محاسنتون چی شد؟». یکه خورد. درحالی که به جایی روی زمین در فاصله نیم‌متری کفش راستم نگاه می‌کرد، جواب داد: «محاسنمون رو زدیم که جاش معایب دربیاد.»

پسرک ِ همکار روزهایی که من نیستم آواز می‌خواند، دوستم می‌گوید که صدایش خوب است و در سبک‌های مختلف می‌خواند. روزهایی که هستم، اگر نزدیکم نباشد زمزمه می‌کند. وقت‌هایی که دستگاه ویبره را، که صدایش همه آزمایشگاه را احاطه می‌کند، روشن می‌کنیم، پسرک ِ همکار بلندتر می‌خواند.

امروز بسته آدامسم را به پسرک ِ همکار تعارف کردم. گفت که آدامس نمی‌خورد. پرسیدم چرا. جواب داد چون آدامس خوردن کار عبثی است. چند ثانیه‌ای ایستادم و او را تماشا کردم. چقدر مرا یاد کسی می‌اندازد.

پسرک ِ همکار می‌گوید مادرش تنها زنی است که معنای واقعی زن بودن را درک کرده است. می‌پرسم چطور. جواب می‌دهد که مادرش به معنای واقعی «الرجال قوامون علی النساء» رسیده است. زن باید در خانه باشد و نباید بیرون از خانه، در اجتماع خودش را اسیر کند. زن وظیفه مهمی دارد، باید خانه را برای خانواده مهیا کند. دوستم به خنده می‌گوید که زن باید هم بیرون خانه کار کند و هم کارهای خانه را انجام بدهد، باید پول دربیاورد تا بتوانی خانه و ماشین بخری. پسرک ِ همکار موافق نیست، معتقد است که این بی‌انصافی است که زن آدم هم بیرون و هم داخل خانه کار کند، بهتر است زن کارهای خانه را انجام بدهد. می‌‌گویم اگر توانستید زن خودتان را راضی کنید که فقط در خانه بماند، آن‌وقت حرفتان حرف است. پسرک ِ همکار در جواب می‌گوید که هیچ‌وقت زن نمی‌گیرد چون ازدواج کردن آدم را مجبور به کارهای خلاف میل و عقیده‌اش می‌کند. به او گفتم که وقتی می‌خواهند خرس را وادارند که برقصد، کف قفس جانور را داغ می‌کنند، آن‌وقت است که خرس رقصیدن را یاد می‌گیرد. ما آدم‌ها هم دیر با زود باید رقصیدن از سر ناچاری را یاد بگیریم، زندگی آن کف داغ را برایمان تدارک دیده است، برای تک‌تک ما. جواب داد که اگر انسان ارزش‌ها و مرزهای مشخصی در زندگیش داشته باشد، هیچ‌وقت چنین اجباری برایش نیست. خندیدم، چقدر این سرمستی غرور را خوب می‌شناسم. متصدی آزمایشگاه رو به من گفت: هنوز خام است.

پسرک ِ همکار را دوست دارم چون اهل مبارزه کردن است. برایم اهمیتی ندارد که به نظرم چقدر از اعتقاداتش درست است و آیا ارزش مبارزه کردن دارد یا نه، برایش احترام قائلم که می‌تواند بجنگد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: