Skip to content
10/09/2010 / filsoof13

یک مرز مهم در نقشه ذهنی هر فرد

برای چه هدفی زندگی می‌کنم؟ آیا وجود انسان جهت‌دار است یعنی قرار است زندگی انسان‌ها به سمت معنای مشخصی متمایل باشد؟ آیا قرار است هریک از ما در پایان زندگی به جای مشخصی برسیم که این مقصد نهایی به طی طریق ما معنا و دلیل بدهد؟

این پرسش آدم‌ها را به سه گروه تقسیم می‌کند؛

گروه اول کسانی هستند که اساسا پرسیدن این سوال را اشتباه می‌دانند. اگر از آن‌ها هدف زندگیشان را بپرسید خیلی سریع می‌گویند بیخیال، زندگی‌ات را بکن چکار به این کارها داری، ای بابا، چه اهمیتی دارد که زندگی انسان قرار است هدفی داشته باشد یا نه وقتی به هر حال باید زندگیمان را بکنیم و بعد بمیریم، الان زنده هستی پس برو خوش باش، خودت را با پرسیدن این سوالات بیهوده اذیت نکن، سخت نگیر فرزند سخت نگیر، حالا که جوان هستی از سلامتی و شادابیت استفاده کن و زمان را با این پرسش‌های مبهم موهوم به هدر نده، و پاسخ‌هایی از این دست. این آدم‌ها احتمالا روزی به این سوال برخورده‌اند، مدت زمانی را، کم یا زیاد در مقیاس خودشان، صرف فکر کردن به آن کرده‌اند و چون به جوابی نرسیده‌اند رهایش کرده‌اند و با پیروی از منطق نگاه کاربردی به همه چیز معتقدند چون فایده یافتن پاسخ این سوال از هزینه لازم برای رسیدن به پاسخ کمتر است، پس بهتر است به موضوعات مفیدتری پرداخته شود. آن‌ها، آگاهانه یا ناخودآگاه، تلاش می‌کنند ذهن خودشان را از دام دغدغه این پرسش و سوالات و ابهامات متعاقب آن آزاد کنند و با خلق اهداف شخصی به زندگیشان رنگ و معنا می‌بخشند. اهداف شخصی این افراد معمولا جزئی و برآمده از نیازهای انسانی است و عموما از مجموعه کوچکی از اصول کلی مشترک در جامعه اطرافشان تبعیت می‌کند. مهمترین نشانه ساختگی بودن این اهداف شخصی، وابسته بودن آن به زمان است به این معنی که با افزایش سن فرد، هدف رشد نمی‌کند بلکه مرتبا اهداف جدید جایگزین اهداف تاریخ مصرف گذشته قدیمی می‌شود. بیشتر این افراد از زنجیره اهداف تعریف شده در جامعه پیروی می‌کنند و معمولا تکروی‌های معدود کوچک پنهانی جزئی خارج از مسیر مطلوب در جامعه را به مرور در خودشان سرکوب می‌کنند. برای مثال در محیطی که من در آن بزرگ شده‌ام مسیر مطلوب برای یک دختر چنین است؛ تمام کردن مدرسه، گرفتن یک مدرک دانشگاهی در یک رشته متوسط مناسب با خانم‌ها، شاغل شدن در یک شغل آسان با موقعیت ثابت و بدون ساعات کاری طولانی یا جاه‌طلبی‌های شغلی، ازدواج مناسب مطابق با نظر خانواده و بدون اعمال احساسات، آغاز زندگی مشترک بدون هیچ نوع علاقه‌مندی خارج از خانواده و بلندپروازی‌های فردی، به دنیا آوردن دو بچه در زمان کوتاه و جاگرفتن در قالب مادری که هیچ درخواست و نیازی خارج از چهارچوب همسر و فرزندانش ندارد، ادامه زندگی در نقاب مادر ایده‌آل و تربیت فرزندان برای پیروی از مسیر مطلوب، و در تمام این مراحل فرد باید راضی و شکرگزار باشد. فردی که از این زنجیره مراحل خارج شود معمولا با بدبینی، طرد شدن، ترحم، خشم و تاسف مواجه می‌شود. بسیاری از افراد صرفا به دلیل آنکه آرزوی دیگری جز آنچه از قبل برایشان تعریف شده است ندارند، از مسیر مشخص شده برای آنان می‌گذرند، تلاش می‌کنند در قالب الگوی مطلوب کاملا جا بگیرند و سپس جایی در میانه راه ناگهان دچار احساس دلزدگی، پوچی یا افسردگی می‌شوند. در مقابل این احساس، افراد دو گروه می‌شوند؛ عده‌ای لزوم ادامه دادن همان مسیر پیشین را برای خودشان توجیه می‌کنند و بر روی احساسات گزنده درونیشان سرپوش می‌گذارند و تا زمان مرگ احساس پوچی و رنج فزاینده‌ انکارشده‌ای را با خودشان حمل می‌کنند. عده‌ دیگر برای از بین بردن احساسات آزاردهنده‌شان یک هدف شخصی برای خود خلق می‌کنند. آن‌ها معمولا دست به یک کار جسورانه می‌زنند؛ طلاق می‌گیرند، جهانگرد می‌شوند، عمرشان را صرف کسب ثروت یا شهرت یا دانش می‌کنند، پرورشگاه تاسیس می‌کنند یا عاشق می‌شوند. در این مرحله، بسته به شخصیت فرد، جهان‌بینی او، قدرت تفکر و تحلیلش، پیشامدها و نهایتا ماهیت هدف برای فرد، هدف برای مدتی فرد را سرگرم نگه می‌دارد و پس از آنکه اثربخشی‌اش را از دست داد با هدف جدیدتری جایگزین می‌شود. نکته بنیادی مشترک در زندگی این افراد، نداشتن جهان‌بینی روشن و عدم علاقه به پرداختن به امور ذهنی است.

گروه دوم افرادی هستند که به این پرسش برخورده‌اند و پاسخی را برای آن پذیرفته‌اند. اینکه پاسخ در چه سطحی از گستردگی، منطق و قابل درک بودن برای سایرین است، موضوعی خارج از این بحث می‌باشد که وابسته به سطح درک و تفکر فرد، شخصیت و نحوه تربیت او، شرایط محیطی و سن او و عوامل دیگر است.  طیف آدم‌هایی که  در ذهنشان جهان‌بینی مشخصی را برپا کرده‌اند بسیار گسترده و اهدافی که هریک از آن‌ها برای زندگیشان دارند بسیار متفاوت است؛ از مواردی چون عشق آتشین همیشه سوزان به یک فرد دیگر، اشتیاق دائمی برای کشف ناشناخته‌ها و تلاش بی‌وقفه برای کمک کردن به نیازمندان گرفته تا تبدیل شدن به یک انسان آرمانی، زندگی کردن در چهارچوب عقیده و اصول اخلاقی مشخص و تلاش برای رسیدن به یک مقصد مطلوب با کسب شرایط فردی ویژه. معمولا اهدافی که افراد برای زندگیشان دارند بیشتر حول محور تلاش برای تبدیل شدن به یک انسان آرمانی دور می‌زند، گرچه این انسان آرمانی گاهی چنان تعاریف متضادی برای افراد مختلف دارد که به سختی می‌توان ادعا کرد که ایده‌آل ذهنی مشخصی به صورت پیش‌فرض در ذهن همه انسان‌ها وجود دارد. این انسان آرمانی معمولا ارزش  و صلاحیت خودش را از یک ایدئولوژی مذهبی می‌گیرد که پایه ذهنی هدف فرد برای زندگی است. اگر با جدیت، منطق و علاقه‌مندی از این افراد در مورد هدفشان سوال کنید معمولا تمایل دارند هدفشان را برای شما تشریح کنند و تلاش می‌کنند شما متقاعد کنند که آن هدف ارزش زندگی کردن را دارد. نکته بسیار مهم در مورد این افراد آن است که توانسته‌اند، حداقل در سطوح خودآگاه ظاهری، شبکه منطقی بسته‌ای ایجاد کنند که به عنوان دلیل، زندگی آن‌ها را پوشش دهد اگرچه میزان تاثیر هدف در جنبه‌های مختلف زندگی فرد و مقدار پیشروی آن در عمق لایه‌های فکر و احساس او وابسته به عوامل گسترده‌ای است که مهمترین آن‌ها، میزان توجه و تلاش فرد برای پروراندن هدف است. عموما ظاهر زندگی این افراد با افراد گروه اول تفاوت اساسی ندارد اما در رفتار آن‌ها نوعی طمانینه و اطمینان رقیق به چشم می‌آید که برآمده از حل شدن این کشمکش ذهنی اساسی است. در زندگی آن‌ها همیشه می‌توان انتخاب‌هایی را یافت که به نظر بیننده بیرونی غیرمنطقی و احمقانه است اما خود فرد به دلایل شخصی به حقانیت این تصمیم‌ها ایمان دارد.

گروه سوم مردمانی هستند که به این سوال برخورده‌اند، پرسیدنش را لازم می‌دانند و به دنبال پاسخ آن گشته‌اند اما پاسخ متقاعدکننده‌ای نیافته‌اند. این گروه معمولا آدم‌های سرگشته‌‌ای هستند که خصوصیات اخلاقی ویژه‌ای در رفتارشان برجسته است. علاقه‌مندی‌های عجیب و متفاوت با الگوهای تعریف‌شده در جامعه دارند، در طرز فکرشان  نوعی بی‌قیدی، پذیرش، سختی و انعطاف‌پذیری توام به چشم می‌خورد و روند زندگیشان معمولا پر فراز و نشیب و آکنده از اتفاقات پیش‌بینی نشده و تصمیمات بنیان‌کن است. اگر این تردید در پاسخ به سوال مهم زندگیشان برای مدتی ادامه داشته باشد، به مرور نوعی جنون را می‌توان در این افراد تشخیص داد که بسته به شخصیت فرد، می‌تواند به سمت نبوغ و خلاقیت و یا دیوانگی افسارگسیخته و درنتیجه اعمال تندرویانه و افراطی سوق داده شود. این آدم‌ها معمولا انرژی زیادی را صرف مسائل پیش‌پا افتاده زندگی می‌کنند و اگر به دلایلی نتوانند منبعی برای تغذیه این انگیزه و انرژی درونی پیدا کنند به سمت احساس افسردگی و پوچی عمیق درونی حرکت می‌کنند که مثل یک لکه خزنده روغن می‌تواند پخش شود و تمام زندگی آن‌ها را به تصرف درآورد و سرانجام آن‌ها را به سمت خودکشی سوق دهد.

باید دانست که این سه گروه آدم‌ها، حالت‌های ایده‌آل و بزرگنمایی شده محتمل هستند. هریک از ما بخشی از هر کدام را در درون خودمان مخفی کرده‌ایم که ترکیب نهایی آن‌ها، هر لحظه زندگی ما و هرکدام از انتخاب‌های ما را ایجاد می‌کند. به علاوه این ترکیب مرتبا درحال تغییر است و در زمان‌های مختلف و به خصوص تحت تاثیر شرایط جسمی و سنی، میزان تمایل ما به سمت گروه‌های مختلف تغییر می‌کند. اگرچه معمولا می‌توان کسی را پیدا کرد که نمونه نسبتا خالص هر گروه باشد.

پ.ن.: خواهش می‌کنم با هر کجای نوشته موافق نبودید، نظرتان را بگویید. خیلی علاقه‌مند به صحبت کردن در مورد این موضوع هستم.

Advertisements
  1. histasp / سپتامبر 12 2010 10:31 ق.ظ.

    پست جالبی بود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: