Skip to content
05/09/2010 / filsoof13

اندوه

من به هر قیمتی که شد آدم ها را نگه داشتم . مال خانه به دوشی سال های کودکیم بود لابد که یک روز حرص زدم که هی دوست پیدا کنم و هی نگهش دارم به هر قیمتی . تا دوباره که چمدانم را جمع کردم ، قبل رفتن سست شود پاهام , که اشک حلقه بزند توی چشم هام . انگار می خواستم جبران کنم تمام سال هایی که رفتم , بی آن که دلتنگم شوند و دلتنگ شان شوم . می خواستم خودم را آویزان دنیا کنم و آدم هاش . می خواستم از زبان شان بشنوم ؛ « دلمان برایت تنگ می شود ! » و من فکر کنم چه خوب ! کسی هست یک جای دنیا که دلتنگم باشد .
به هر قیمتی می خواستم مال من باشید . دلم هم که رنجید گفتم به جهنم . نگه شان می دارم . هی کینه روی کینه تلنبار کردم.
یک روز داشتم با تو حرف می زدم . زنگ زده بودم که رفاقت مان را نجات دهم . به شیوهء خودم که می دانم به مذاق تو خوش نمی آمد هیچ وقت . همین جوری که حرف می زدی دلسرد شدم . فکر کردم هفت ملیارد آدم روی کرهء زمین زندگی می کنند . هفت ملیارد یعنی خیلی . یعنی آدم باید حالا حالا ها زندگی کند که یک هزارم شان را بشناسد . این همه آدم و من در به در دنبال رفیقی می گردم که از دیدنم و دوست هام و صد متریم حتی بیزار است . فکر کردم می مانم صد و یک متریش . نه حتی . دور تر . هزار ها کیلومتر دور تر .
فکر کردم می خواستم رفاقت مان را نجات دهم که دیدم تو از سال های رفاقت مان و نه فقط یک سال گذشته , هیچ به خوبی یاد نمی کنی . فکر کردم کی این همه بیزار شدی که من نفهمیدم ؟ فکر کردم چه سکوتت وحشتناک بود توی تمام این مدتی که دیگر من را نمی خواستی و دوستی مان این همه عذابت می داد و هیچ نمی گفتی . سایه گفته بود ؛ می خواهی جاتان را عوض کنی ! گفته بودم آره ! مستی است و راستی . اما نتیجه اش این بود که جام را فهمیدم توی دوستی مان . فهمیدم من دارم حسرت رفاقت از دست رفته ای را می خورم که تو ازش بیزاری . ادامه دادنش و نجاتش بیهوده بود . همین شد که گفتم همان سال ها را که برای من قشنگ بود و قشنگ گذشت , هر چند نمی گویم کم نداشت , اما با تمام بدی هاش و کمی هاش خوب بود را نجات دهم هم دمم گرم . نه برای تو . تو که بیزار بودی ازش . برای خودم . برای دلم . فکر کردم من دوستی داشتم که دوازدهم خرداد هشتاد و نه پیش از خواندن آخرین نامه ات , رفت یک جای دور . یک جایی که دیگر دستم هم بهش نمی رسد . بعدش را ریختم دور . فراموش کردم . سخت بود اما کردم . فکر کردم آدم ها را به زور نمی شود نگه داشت .
رفتم یک جایی خیلی دور تر از صد متری . همان جا بود که مرامم را عوض کردم . از تنهایی دق می کردم شرف داشت به این همه اصرار برای داشتنت . می دانستم بعد از این هر چه باشد ترحم است که نمی خواهمش .
گفتم دیگر برای هیچ دوستی اصرار نمی کنم . گفتم بعد از این آدم ها بروند اگر دیگر من را خوش ندارند . اگر این همه از من و صد متریم بیزارند . من نه برای نگه داشتن شان و نه برای برگشتن شان اصرار نمی کنم . گفتم هر وقت دلتنگم شدند برگردند . هر وقت خودشان خواستند . نخواستند هم که هیچ و چه حیف .

از اینجا: http://tighmahi.blogspot.com/2010/09/blog-post_05.html

دلم برای کسی تنگ شده. شاید نه برای اویی که الان هست و من دیگر نمی‌خواهم آویزانش باشم، دلم برای رفاقت ازدست‌رفته‌ای تنگ شده که انگار او از آن بیزار است. حیف.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: