Skip to content
03/09/2010 / filsoof13

سیاهچاله‌‌ای در ذهنم

مدتی است که به دوستی در انجام یک کار آزمایشگاهی کمک می‌کنم. همراه ما پسر جوانی هم کار می‌کند که قرار است بخشی از این کار را به عنوان پایان‌نامه‌اش ارائه بدهد. این آقا پسر که تقریبا بیست‌وسه ساله است، آدم بسیار جالبی است که از بخت بدش زیر میکروسکوپ من قرار گرفته و مورد بررسی‌ام است. دانشجوی درسخوانی است که ظاهرا از امتیاز دانشجویان ممتاز استفاده کرده است و تصمیم دارد برای ادامه تحصیل به خارج برود. به علاوه، طوری که یکبار برای من تعریف کرد، از زمانی که دبیرستان را تمام کرده است، کار کرده و حالا برای خودش استقلال مالی و کلی فرصت‌های شغلی‌ ِ منتظر دارد و تا جایی که من دورادور در موردش می‌دانم، درست می‌گوید. از طرف دیگر برای خودش نمیچه ورزشکاری است که برای یکی از تیم‌های شهر والیبال بازی می‌کند. در همین تقریبا یک ماهی که من از نزدیک با او مواجه شده‌ام، به این نتیجه رسیده‌ام که اجتماعی و خوش‌برخورد است، شوخ‌طبع است و اگر مدتی صبر کنید تا به شما عادت کند دوست دارد شما را بخنداند و از آنها نیست که توپشان همیشه بی‌دلیل پر باشد و از دنیا طلب وصول‌نشده‌ای داشته باشند. یک خصوصیت بسیار مهمش که کلی مقامش را پیش من بالا برد این است که می‌تواند واقعی بخندد، مثل یک بچه می‌خندد و صدای خنده‌اش، که زیاد هم شنیده می‌شود، می‌تواند روی لب آدم لبخند بنشاند. از یک طرف دیگر اگر به او نگاه کنی، یک آدم ظاهرا خیلی مذهبی را می‌توانی ببینی. ریش و سبیلش را نمی‌زند، بعد از عطسه کردن دعایی را زیر لب زمزمه می‌کند، وقت اذان قبل از هر کاری نمازش را می‌خواند، روزهای شهادت ائمه لباس سیاه می‌پوشد، خودش را سید خطاب می‌کند، در هیئت‌ مداحی می‌کند و در  صفحه اصلی موبایلش طرحی با نوشته «یا بقیه الله» را می‌توان دید.

ما مدتی است که هر روز چند ساعتی را با هم کار می‌کنیم. در حین کار، با هم حرف می‌زنیم و شوخی می‌کنیم و می‌خندیم و هرچه که از او بخواهم انجام دهد در جواب می‌گوید «چشم». یکبار برایم تعریف کرد که وقتی بچه بوده دوست داشته راننده کامیون بشود و حالا هم هنوز عشق این کار را دارد و اگر پدرومادرش می‌گذاشتند به جاده می‌زده است و من آنقدر به این حرفش و لحنش در هنگام تعریف کردن آن خندیدم که اشک در چشمم جمع شد.

اما موضوعی در رفتار او هست که وقتی متوجه شدم برایم تعجب‌آور بود، بعد برایم جالب شد و همین موضوع باعث شد دوربینم را روی او زوم کنم و حالا، متاسفانه برخلاف انتظارم، شاید به مرز آزاردهنده بودن رسیده باشد. هنوز یک هفته‌ای از شروع کار ما نگذشته بود که متوجه شدم او تقریبا هیچ‌وقت به من نگاه نمی‌کند و تا آخرین حد ممکن تلاش می‌کند مرا مستقیم مورد خطاب قرار ندهد و وقتی با من حرف می‌زند خودش را سرگرم کاری می‌کند که مجبور نباشد حتی سرش را هم به سمتم برگرداند. با توجه به اینکه من تقریبا همسن مادربزگ او هستم و به علاوه چنان خودم را پشت سپر حجاب و عفاف مخفی کرده‌ام که هیچ تیر زهرآگینی، حتی اگر توسط خود شیطان شلیک شده باشد، نمی‌تواند از سپرم عبور کند، این رفتار او برایم عجیب بود.

شاید لازم باشد توضیح بدهم که در آزمایشگاه تقریبا همه مرد هستند و به ندرت دختری گذرش به آنجا می‌افتد، درنتیجه من تقریبا با همه دانشجویانی که در آزمایشگاه مشغولند و به علاوه مسئولان آزمایشگاه از در ِ دوستی درآمده‌ام و با هرکدام حرفی دارم که برای چند دقیقه‌ای بگویم و سردی فضای اختلاف جنسیتی موجود را بشکنم. به‌طور کلی اگر شما مجبور باشید در جایی کار کنید که بیشتر همکارانتان مرد هستند و از طرف دیگر در زمینه ذهنشان این علامت سئوال وجود دارد که شما دقیقا به چه منظوری آنجا هستید، در این صورت بهتر است روش‌های ایجاد گرمی در روابط کاری با جنس مخالف را هرچه زودتر یاد بگیرید تا بتوانید از فشار فضای مردانه حاکم کمی بکاهید. حالا مرا تصور کنید که دارم سعی می‌کنم فضای کاری ما کمی راحت‌تر شود تا هردو بتوانیم نفسی بکشیم و متوجه می‌شوم که طرف مقابل من به دلایل مذهبی سعی می‌کند حتی مرا مستقیما مخاطب کلامش قرار ندهد. این موضوع بیشتر مایه تفریح و هیجان من شد تا ناراحتی‌ام.

می‌دانم که او در برزخی از قوانین از پیش گفته شده خانوادگی-عقیدتی و احساسات عادی انسانی و اصول اولیه روابط اجتماعی گیر کرده است. چنین پیچیدگی ذهنی برای توجیه هر عمل ساده‌ای را، خودم به خوبی می‌شناسم و می‌دانم که عبور از آن مرز پیش‌فرض تربیتی که در ذهن او حک شده، چقدر برایش ناممکن می‌نماید. فرض کنید شما تمام عمر در خانه‌تان و از زبان هرکسی که دوستش داشته‌اید بشنوید که بهتر است انسان با فردی از جنس مخالفش هم‌کلام نشود و به دلیل همین تکرار، این قانون که بخش مهمی از مشروعیتش را از احساسات شما و خاطرات دوران بچگیتان گرفته است، یکی از خط قرمزهای ذهنتان شده باشد. حال شما وارد اجتماعی می‌شوید که در آن برخورد با جنس مخالف ضروری و فرار کردن از آن تقریبا ناممکن است، در آن صورت می‌فهمید که مفهوم گیر کردن در برزخ چگونه برایتان معنا می‌شود. از یک سو انسان ایده‌ال ذهن شما، که به طور دقیق و با دلایل منطقی روشن نمی‌دانید از کجا آمده است، حدود سختگیرانه واضحی در مورد جنس مخالف دارد، حدودی که تقریبا تمام جنبه‌های یک رابطه از فکر کردن و احساس کردن تا نگاه کردن و حرف زدن و لمس کردن را شامل می‌شود و تابع یک قانون کلی است که هر نوع ارتباطی با جنس مخالف مفسده‌ای به دنبال خواهد داشت مگر آنکه، بر فرض محال، خلافش ثابت شود. از سوی دیگر بیرون از فضای مذهبی‌ای که در آن زندگی می‌کنید، دنیایی وجود دارد که مجبورید به آن وارد شوید. آن بیرون شما سرانجام به اجبار با کسانی مواجه می‌شوید که به بسیاری از حدود ذهنی شما پایبند نیستند و هرچه تلاش می‌کنید نمی‌توانید دلیل روشنی بر «بد» بودن آن افراد و شیطانی بودن رفتارشان بیایبد و بعد ناگهان با این سوال مهم مواجه می‌شوید که «چرا چنین اعتقاداتی دارم».

این سوال یک نقطه عطف است، گردنه‌ای است که باید از آن عبور کرد و ادامه مسیر در پس این گردنه دیده نمی‌شود.

Advertisements
  1. histasp / سپتامبر 5 2010 8:20 ق.ظ.

    با سلام.
    پست جالبی بود ، لذت بردم. فقط مواظب باش که یهو ازت نپرسه که برنامه شما برای …… چیه؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: