Skip to content
03/09/2010 / filsoof13

تکرار یک تصویر در آینه‌های بسیار

امشب در مهمانی، دو دختربچه هفت و دوازده‌‌ساله کنار من نشسته بودند؛

– امروز که رفته بودم راه‌پیمایی، اونجا درباره باربی نوشته بود.

— چی نوشته بود؟

– نوشته بود باربی عروسک خیلی زشتیه!

— ولی باربی که خیلی قشنگه! من یه عالمه باربی دارم که همشون خیلی نازن.

دخترک دوازده‌ساله از یک خانواده مذهبی است و دخترک هفت‌ساله از یک خانواده میانه‌رو. دخترک دوازده‌ساله چادر ملی مشکی می‌پوشد و کتاب قصه‌های قرآن در کمدش دیده می‌شود و یک روز در میان روزه می‌گیرد. دخترک هفت‌ساله پیراهن‌های رنگارنگ می‌پوشد، یک کشو پر از سی‌دی‌ کارتون‌ دارد و رنگ تل سر و کفش‌هایش را با رنگ لباسش هماهنگ می‌کند.

از خودم می‌پرسم، چرا اصرار داریم هرچه را که خودمان پذیرفته‌ایم، در مغز بچه‌هایمان فرو کنیم. می‌گویم پذیرفته‌ایم، نمی‌گویم باور داریم چون اگر حداقل با خودمان صادق باشیم می‌دانیم که تعداد باورهایمان خیلی کم است. آیا ما خیلی خوشبخیتم؟ آیا زندگی ما شاهکار است که می‌خواهیم فرزندمان هم شبیه ما باشد؟

اگر روزی بچه‌ای داشته باشم سعی می‌کنم به او یاد بدهم که خودش را بشناسد و به افکار، نتیجه‌گیری‌ها  و احساسات خودش احترام بگذارد. آرزو دارم به او چیزی را یاد بدهم که هیچ‌وقت در خانواده‌ام یاد نگرفتم؛ اینکه چطور می‌شود از زندگی لذت برد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: