Skip to content
29/08/2010 / filsoof13

سرنوشت؛ دومینوی زندگی هر فرد

پدرم در یک روستای کوچک، در یک خانواده روستایی معمولی به دنیا آمده است. ظاهرا از بین تمام افراد خانواده‌، پدربزرگ پدری‌اش سوادی داشته و کتاب‌های مذهبی و تاریخی می‌خوانده است اما او وقتی که پدرم تقریبا پنج ساله بود از دنیا رفت. بقیه افراد خانواده سواد داشته‌اند اما فقط درحد رفع نیازهای روزمره و کارهای اداری از آن استفاده می‌کرده‌اند و کسی بین آنان نبوده که بچه‌ها را به درس خواندن و بیشتر فهمیدن ترغیب کند. پدربزرگم مرد باقدرت و سخت‌گیری بود اما علم‌آموزی و تلاش برای درک ناشناخته‌ها را یکی از ضروریات زندگی نمی‌دانست. از نظر او پسرها باید کار کردن را یاد می‌گرفتند و دخترها شوهر کردن را و با این تقسیم وظایف و تحمیل خواسته خودش به دیگران می‌توانست تمام دنیا را مدیریت کند.

پدرم را می‌توان جزء افراد باهوش دانست و به دلیل همین هوش ارثی، او دوران دبستان را به سادگی با نمره‌های خوب گذراند و باز به همین دلیل در میان بچه‌های روستا، که اغلب آن‌ها بازیگوش و درس‌نخوان بودند، محبوب معلم‌هایش بود. یکی از شیرین‌ترین خاطرات دوران بچگی او مربوط به زمانی است که معلم کلاس دومش جایزه‌ای به او می‌دهد. این معلم کلاس دوم دختر جوانی بوده است که از شهر آمده و در مدرسه شهرستان کوچک نزدیک روستا درس می‌داده است. هاله تقدس باسواد بودن، شهری بودن و به علاوه نامزد عکاس شهر بودن را با خودش حمل می‌کرده و به عنوان نمونه آرمانی جنس لطیف، محبوب تمام پسربچه‌های کلاس بوده است. روز آخر سال او تمام بچه‌های کلاس را به عکاسخانه می‌برد تا از هرکدام عکسی گرفته شود و البته هزینه گرفتن عکس و چاپ آن بعدا توسط بچه‌ها پرداخت می‌شود. نوبت که به پدرم می‌رسد، خانم معلم در مقابل تمام بچه‌ها به او می‌گوید که چون شاگرد درسخوانی بوده عکس او مجانی است و این جایزه مخصوص اوست. پدرم این خاطره را بارها برای من تعریف کرده است و هربار چنان لبخند صادقانه و پرلذتی چهره‌اش را می‌پوشاند و در چشم‌هایش چنان حالت رویایی و شادمانی‌ رخنه می‌کند که حس می‌کنم هربار همان پسربچه هشت ساله‌ای می‌شود که محبوب خانم معلم است و جایزه مخصوصی از او گرفته است.

علاوه‌ بر این، پدرم در دوران کودکی، پسربچه متفاوتی بوده است. گرچه به طور دقیق نمی‌دانم چه عواملی او را به این سمت سوق داده‌اند اما از افراد مختلفی شنیده‌ام که او با برادرهایش و بقیه پسربچه‌ها بازی نمی‌کرده‌ است، از درخت‌ها بالا نمی‌رفته، گنجشک شکار نمی‌کرده، دنبال کندوی زنبورهای وحشی نمی‌گشته و سنگ به غریبه‌ها پرت نمی‌کرده است. همیشه یا کتابی در دستش بوده و در گوشه دنجی درس می‌خوانده و یا در کارهای خانه و کشاورزی کمک می‌کرده است. بیشتر اوقات او به تنهایی صرف می‌شده، از باغ انگور مواظبت می‌کرده، گوسفندها را به صحرا می‌برده و یا علف‌های هرز را جمع می‌کرده و اگر ممکن بوده است کتابی را با خودش به همراه می‌برده. در خاطرات محبوب او از دوران کودکی‌اش آدم‌های زیادی حضور ندارند. اگر از او بخواهید، در مورد گرمی لذت‌بخش شیر بز برای شما حرف می‌زند، از پیرمرد تنهایی که دوتار می‌زده و برای پدرم شعرهای غم‌انگیز ترکمنی می‌خوانده، درباره باغ انگور در هنگام طلوع و ساندویچ تخم‌مرغی که عمه‌اش هر روز صبح که به مدرسه می‌رفته به دستش می‌داده است.

او را در پایان دوره دبستان تصور کنید. پسربچه سیزده چهارده‌ساله منزوی و ساکتی که درس خواندن را دوست دارد. ارتباط عاطفی محکم و علایق مشترک زیادی با افراد خانواده‌اش ندارد. بیش از آنکه تحت تاثیر پدرش باشد، تحت تاثیر آدم‌هایی است که از معیارهای مرد ایده‌آل روستایی فاصله زیادی دارند. افرادی مثل پدربزرگ مادری‌اش که پیرمرد عجیب و غریب ساکتی بوده، پیرمرد غمگین دوتارزن که پدرم را به چای و آواز مهمان می‌کرده، روحانی روستا که مرد جوان پر شر و شوری بوده که تازه از شهر برگشته و حرف‌های تازه می‌زده است و معلم‌های مدرسه که او را به درس‌ خواندن و رفتن به دبیرستان ترغیب می‌کرده‌اند. با جمع شدن همه این عوامل، پسربچه تک‌رو تمام تابستان را ضمن انجام کارهای مزرعه صرف فکر کردن به رویای رفتن به دبیرستان شهر می‌کند و کمی مانده به شروع پاییز به پدرش می‌گوید که می‌خواهد به شهر برود و درسش را ادامه بدهد. پدربزرگم مخالفت می‌کند. به نظر او همین مقدار درس خواندن هم بیهوده بوده است و او حاضر نیست بیشتر از این به پسر بزرگش اجازه تلف کردن وقت و زندگی‌اش را بدهد. اما پسرک تصمیم خودش را گرفته است و افراد مختلف را برای راضی کردن پدرش می‌فرستد. آن‌قدر تقلا می‌کند تا سرانجام مدیر دبیرستان که مرد باسواد و محترمی بوده یک روز به روستا می‌آید تا پدربزرگم را قانع کند. ابهت مدیر و اصرار چندتایی از مردهای مهم روستا سرانجام مرد لجباز را وادار می‌کند اجازه ‌دهد پسرک به شهر برود اما با این شرط که او هیچ کمکی، نه مالی و نه هر کمک دیگری، به پسرک نخواهد کرد. به این ترتیب پدرم به شهر میاید و در سن چهارده‌سالگی یک زندگی مستقل را شروع می‌کند.

پدرم این روحیه مستقل را تا حالا، یعنی بعد از حدود چهل سال، حفظ کرده است. او کم حرف می‌زند، در سکوت تصمیم می‌گیرد و تصمیمش را به تنهایی عملی می‌کند. اما من از خودم می‌پرسم اگر بهره هوشی پدرم زیاد نبود و او به مدرسه علاقه‌مند نمی‌شد، اگر او دوران بچه‌گیش را مانند بقیه بچه‌های اطرافش می‌گذراند و با الگوهای خانواده و جامعه محل زندگیش بزرگ می‌شد و یا اگر مرد مدیر برای راضی کردن پدر یک پسربچه روستایی معمولی سختی چند ساعته راه را به جان نمی‌خرید، آیا پدرم الان یک کشاورز کم‌سواد نبود که سیب‌زمینی و چغندر می‌کاشت و گذران زندگی روزمره‌اش وابسته به شرایط آب‌وهوا بود؟ منظورم این نیست که کشاورز بودن بی‌ارزش و نامطلوب است، هدفم درک اختلاف فاحشی است که ممکن بود زندگی پدرم با شرایط فعلیش داشته باشد.

از خودم می‌پرسم، کسی که هر کدام ما هستیم، چطور به وجود آمده است؟ آیا انتخاب و اراده ما، هر یک از ما را به جایی رسانده است که الان در آنجا ایستاده‌ایم یا هر کدام از ما فقط محصول منحصر به فرد شرایطی هستیم که خارج از اختیارمان وجود داشته است. مثل یک موج بزرگ که تکه‌های کوچک چوب را با خودش می‌برد و سنگ‌ها را در مسیر رود می‌غلتاند.

پ.ن. : آن‌ها که پدرم را نمی‌شناسند می‌توانند فرض کنند او یک مدرک دکتری خاک‌گرفته ته یکی از کمدهای خانه دارد و روزگاری در دانشگاهی به فرزندان مردم نمره‌های دل‌آزار می‌داده است.

Advertisements
  1. histasp / اوت 30 2010 1:50 ب.ظ.

    با سلام و عرض خسته نباشی.
    شرایط فعلی پدرتونو توضیح ندادید که ببینیم چه قدر متفاوت می تونه باشه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: