Skip to content
20/08/2010 / filsoof13

شروع

هیچ‌وقت دفتر خاطرات یا یادگاری یا چنین چیزی نداشتم. دختربچه‌ها معمولا دفتری با جلد زیبا و ورقهای رنگی یا عطری دارن که توش در مورد خودشون مینویسن یا میدنش به دوستاشون تا هر چیزی رو که به نظرشون جالب بیاد توش ثبت کنن. اما من در بچگی یک دختربچه نیمه‌منزوی بودم که هیچ دوست صمیمی و ثابتی نداشتم، خوراکی‌هامو معمولا تنهایی می‌خوردم و همیشه در مسابقه دو آخر می‌شدم. بعد در نوجوانی، تبدیل به یک دختر سخت‌گیر با اخلاق تند و البته بینی بزرگ و صورت پرجوش شدم. از هنر چیزی نمی‌فهمیدم و سعی می‌کردم از لابه‌لای دالان‌های پیچ‌درپیچ تربیت خانوادگی به طرزفکر مشخصی در مورد مذهب و اخلاق برسم. با سرعت سرسام‌آوری کتاب می‌خوندم و خیلی کم در مورد طوفانی که در ذهنم برپا بود حرفی می‌زدم.

این بود تا اینکه وقتی تقریبا هجده سالم بود با سارا دوست شدم. او اولین دوست حقیقی من بود. در مدت تقریبا دو سالی که با هم دوست بودیم ساعت‌های زیادی رو با هم گذروندیم و به علاوه نامه‌های طولانی فراوانی به هم نوشتیم. نامه نوشتن برای سارا اولین وسیله‌ای بود که برای ابراز خودم کشف کردم. پیش از اون من به معنای کلمه در انزوای روحی زندگی می‌کردم اما وقتی شروع کردم به نوشتن، ناگهان سیلی از کلمات مغشوش بی‌شکل از ذهنم بیرون زد که انگار پایانی نداشت. اما این دوستی خیلی زود، ناگهان بریده شد. این برای من یک فاجعه بود و باز بیشتر از قبل در خودم فرو رفتم.

بعد از این جریان، چندتایی دوست پیدا کردم یا شاید بهتره بگم چند نفری پیدا شدن که بخوان یک آدم اخموی سرد رو تحمل کنن. اما حتی صمیمیت سخت‌جانی که چندتایی از دوستانم با چنگ و دندون حفظش کردن نتونست دهان منو به حرف زدن باز کنه. سکوتی همیشه در روابطم وجود داره که گاهی کشنده میشه و دوستانم رو می‌رنجونه اما آدم ترسوی درونم به ندرت تلاشی برای شکستنش کرده. هیچ‌وقت آدم آروم و خوشحالی نبودم اما با وجود همه غوغایی که درونم هست تقریبا به ندرت حرفی برای گفتن دارم و این سکوت معمولا به غرور و بی‌احساسی تعبیر می‌شه.

تقریبا یک سال و نیم پیش کسی رو دیدم که حس کردم دوست دارم تجربه قبلی دوستیم رو دوباره با او تکرار کنم. تلاشی هم کردم، گرچه ناشیانه و نه چندان با انگیزه، اما این بار هم به همون شکل فاجعه‌بار به یک در ِ بسته رسیدم. ولی نیاز به حرف زدن این بار خاموش‌شدنی نبود. چرندیات زیادی برای گفتن دارم که وقتی در ذهنم می‌مونن انگار مغزم رو فاسد می‌کنن. آدم ترسو و منزوی درونم طعنه‌زنان می‌گه که تلاش بیهوده‌ای می‌کنم اما دلم می‌خواد سعیم رو کرده باشم. این، یک کوره‌راه مه‌آلوده برای آدمی که هیچ‌وقت بیشتر از چند قدم از کلبه‌اش دور نشده اما ناشناخته‌ها همیشه وسوسه‌انگیزند. می‌خوام شروع کنم به حرف زدن، بدون اینکه فکر کنم چی میگم و اینجا می‌نویسم چون نمی‌خوام مثل همیشه با خودم حرف بزنم و تنها صدای خودم رو در پاسخ بشنوم. نمی‌دونم تا کی ادامه داره. شاید همین فردا دوباره پشت سنگرم برگردم یا شاید برای مدتی ادامه بدم. هیچ‌چیز در این دنیا دائمی نیست.

Advertisements

5 دیدگاه

نوشتن دیدگاه
  1. somayeh / اوت 22 2010 5:06 ق.ظ.

    ……….. اول از همه اینکه………من خیلی خوشحالم که می تونم در خوندن نوشته های دوست فیلسوفم شریک باشم
    برای قسمت اول باید بگمو فیلسوفی که من میشناسم؛ قد متوسط نسبتا بلند, موهای روشن, پوستی سفیدو نرم داره! و یکم زیاد در مورد خودت بی انصافی کردی!!! فیلسوف گاهی اوقات شوخ یا به شدت جدی می شه ولی اجتماعی بودن اون نقاب خوبی برای بخش منزوی وجودشه.
    فیلسوف جان شاید به خوبی تو نتونم بنویسم یا بمعنای واقعی مفهوم حرفم رو بگم………ولی خیلی از ما حرفهایی داریم………..م م م م م………یا بهتر بگم افکار ناگفته ای داریم که گاهی اوقات فکر می کنیم هیچکس پیدا نمیشه که اونا رو باهاش سهیم شد……یا از وجودشون بگیم. افکاری که حتی وقتی خودمون تلاش می کنیم با کلمات بازگو کنیم بیشتر معناش رنگ می بازه و انگار اصلا قرار نیست در قالب کلمه وجود داشته باشند. من شاید چند باری تلاشمو کردم ولی عکس العمل طرف مقابل بجزچشم های گرد شده یا یک صورت گیج نیست……بگذریم…مثل اینکه من اومدم اینجا دیدگاه در وکنم……..حتماادامه بده فیلسوف جان ……

    • filsoof13 / اوت 22 2010 10:48 ب.ظ.

      مُردَتُم!!! به خصوص شنیدن قسمت قدش اونم از تو آدم رو مجنون میکنه!
      در مورد اون افکار کاملا موافقم. میدونی، فکر میکنم هرگز نمیشه مفهومی رو دقیقا همونطوری که توی ذهن هست بیرون از ذهن نمایش داد چون هیچ‌وقت واقعا همونی نمیشه که آدم بهش عقیده داره یا احساسش میکنه.

  2. histasp / اوت 22 2010 8:16 ق.ظ.

    سلام فیلسوف 13
    از صمیم قلب راه اندازی وبلاگتو بهت تبریک می گم . نمی دونی چقدر از دیدن تو اینجا اول شوکه و بعد خوشحال شدم. جه قلم زیبایی داری. امیدوارم که هرروز که به اینجا سر می زنم بتونم یه مطلب جدید بخونم.

  3. هدی / اوت 22 2010 3:25 ب.ظ.

    من فکر می کنم هدی اصلا سرد نیست و هیچ سکوت مرگباری نداره!

    • filsoof13 / اوت 22 2010 10:51 ب.ظ.

      مرسی عزیز! تو همیشه اونقدر مهربونی که آدم احساس خوب یک بستنی قیفی تو ظهر تابستون رو پیدا میکنه!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: