Skip to content

کتاب‌ها

… اما، حتی از دیدگاه پیش‌پاافتاده‌ترین چیزهای زندگی، هر آدمی یک ذات منسجم ساخته پرداخته نیست که برای همه یکسان باشد و او را به همان سادگی بتوان شناخت که قرارداد یا وصیت‌نامه‌ای را می‌شود خواند؛ شخصیت اجتماعی ما ساخته فکر دیگران است. حتی کار بسیار ساده‌ای که آن را «دیدن شخصی که می‌شناسیم» می‌نامیم تا اندازه‌ای یک کار فکری است. قالب ظاهر فیزیکی آدمی را که می‌بینیم از همه برداشت‌هایی که از او داریم پر می‌کنیم و بدون شک این برداشت‌ها در پدید آوردن شکل کلی‌ای که در نظر می‌آوریم بیشترین نقش را دارند. برداشت‌های ما رفته‌رفته آنچنان کامل در قالب گونه‌های شخص جا می‌گیرند، آنچنان دقیق با خط بینی او همخوان می‌شوند، آنچنان خوب به زیر و بم‌های صدای او که پنداری پوشش شفافی باشد شکل می‌دهند که هر بار که چهره او را می‌بینیم و صدایش را می‌شنویم، آنچه چشم و گوشمان از او می‌بیند و می‌شنود همان برداشت‌هاست.

… هر بار که دیگران را دارای امتیازی، هرچند بسیار کوچک، می‌دید که خودش نداشت، به خود می‌قبولاند که آن چیز نه امتیاز که یک چیز بد بود و برای اینکه لازم نباشد به دیگران غبطه بخورد برایشان دلسوزی می‌کرد.

در جستجوی زمان از دست رفته – طرف خانه سوان/ مارسل پروست / مهدی سحابی

89/6/5

—————————————————————————————————————————————————–

… اغلب چشمم به مادرم می‌افتد که یک میز دورتر از ما نشسته و همان‌قدر که گمان می‌کنم او تنهاست، من نیز احساس تنهایی می‌کنم. به فاصله زیادی می‌اندیشم که ما دوتا را از هم جدا می‌کند و باعث می‌شود نتوانیم بیشتر مسائل مهم زندگیمان را با هم درمیان بگذاریم. این جریان چطور اتفاق افتاد؟ و ناگهان، دسته‌گل‌های روی میز با رومیزی پلاستیک آن و خاطرات مادرم از کودکی من و همه افراد خانواده، همه چیز مثل یک بازی به نظر می‌رسد، مسخره و در عین حال غم‌انگیز و واقعی. چرا همه این حرکات بی‌معنی، سوءتفاهم‌های قدیمی و رازهای دردناک را در دلمان نگه می‌داریم؟ احساس می‌کنم دارم خفه می‌شوم و می‌خواهم فرار کنم.

… من در عین حال هم خوشحال شدم و هم غمگین. همان حالتی به من دست داد که از شنیدن ترانه‌های فراموش‌شده به انسان دست می‌دهد. در آن حالت فقط می‌توانی بگریی، زیرا هر نت آن ترانه پیش از آنکه به گوش برسد و پیش از آنکه بتوان گفت: «درست همین بود، درست همین.» ، محو شده و از میان رفته است. من هم درست در همین موقع متوجه شدم که اشتباه کرده‌ام.

… می‌توانستم به او بگویم که من تو را آن‌طور که هرگز نتوانستی بفهمی، دوست داشته‌ام. زیرا تو قلب مرا بدتر و بیشتر شکستی و شاید من هم با تو همین کار را کرده‌ام!

… شاید حافظه من درباره او دیگر درست کار نکند. چه غم‌انگیز! غم‌انگیزترین مرحله آن است که وقتی انسان کسی را دوست دارد و از دست می‌دهد، خاطره‌اش دائم تغییر می‌کند و بعدها انسان حیرت‌زده می‌ماند که آیا این همان کسی است که او را از دست داده‌ام؟ شاید شما بیش از آن باخته باشید، شاید هم کمتر. ده هزار چیز مختلف که از تصور و تخیل شما سرچشمه می‌گیرد و نمی‌دانید کدام، کدام است، کدام درست و کدام غلط است.

… و من اعتقاد پیدا کردم که … تحمل این مشقات به خاطر شوهر اظهار عشق واقعی است، آن عشقی که بین زن و شوهر هر روز بیشتر می شود و بیشتر. … که یک زن همیشه مجبور است درد را تحمل کند، رنج بکشد و گریه کند تا به عشق برسد.

… آن شب تقریبا با چنین احساسی آشنا شدم. خطر را احساس کردم. فهمیدم که این حالتِ من همان دوست داشتن است؛ یک نفر هراسش را آشکار می‌کند و دیگری به او نزدیکتر می‌شود تا رنجش را تسکین دهد. آن‌وقت عواطف بیشتری بروز می‌کند. تمام عاطفه‌های پنهان یکی‌ پس از دیگری آشکار می‌شود؛ غم، شرمساری، احساس تنهایی، تمامی رنج‌های قدیمی. این عواطف به حدی رها و آزاد می‌شود که خلاصی از آن‌ها قلب انسان را مالامال از شادی می‌کند و به جایی می‌رسد که سراسر وجودت را فرا می‌گیرد و دیگر تو نمی‌توانی جلوی پیشروی آن را بگیری.

… شاید این گناه من بود که زن دیگری را به خاطر بدبختی‌های خودم ملامت می‌کردم. اما من طوری تربیت شده بودم که هرگز از مردها و جامعه‌ای که آن‌ها بر آن حاکم بودند، انتقاد نمی‌کردم. … من فقط می‌توانستم سرزنش خودم را متوجه زن‌های دیگری بکنم که از خودم هم وحشتزده‌تر و ترسوتر بودند.

همسر خدای آشپزخانه (اجاق همیشه روشن) / امی تان / اقدس یغمایی – ژاله متحدین

89/7/12

—————————————————————————————————————————————————–

… لحنش به طرزی غریب رسا و خسته بود. صورتش را برگرداند. اشک توی چشمانش جمع شد، اما حرکتی نکرد تا برای تسلی یافتن به سوی من بیاید. آنگاه من او را با وضوحی ناگهانی و خردکننده دیدم، کودک، نوجوان، بالغ، غریبه‌ای که روزی به آن تبدیل می‌شد و نزدیک بود از شدت غم و وحشت فریاد بکشم، گویی مقام ما به نوعی جابه‌جا شده است، او بالغ، من کودک. «خواهش می‌کنم! من بدون تو چه‌کار کنم؟» گذاشتم که او بدون کلامی حرف برود، درحالی که می‌سوختم تا در آغوشش بکشم. ولی به خوبی می‌دانستم که در ِ تنهایی، میان ما با صدایی بلند بسته شده است. می‌دانم که بچه‌ها خودسر متولد می‌شوند. به بهترین چیزی که می‌توانم امیدوار باشم، کمی مهربانی و سربه‌راهی ظاهری است. در زیر پوسته خودسری باقی می‌ماند، برهنه، وحشی و غریبه.

… آغوشش در میان تاریکی فراگیر، گرم و محکم بود. او را، خودم را، با شیرینی تکان دادم. با آرامشی چنان شدید که تقریبا به درد می‌مانست، او را در میان گرفتم.

… پیشگویی وسیله‌ای است که آنچه را هم‌اینک می‌دانیم به خود بگوییم. از آنچه که می‌ترسیم. هیچ شیطانی وجود ندارد، بلکه مجموعه‌ای از نمونه‌ای اصلی مشترک در هر تمدنی است. ترس از فقدان، مرگ، ترس از جابه‌جایی،…، ترس از بی‌ثباتی، …

… چنین معصوم به نظر می‌رسد. چهره‌اش گشاده و شاد است. طنین صدایش …، صدای خنده‌اش که با خنده دیگران می‌آمیزد، اغواکننده است. از سرزندگی و عشق می‌لرزد. در حیرت می‌مانم که صدای خودم در میان صدای آن‌ها چه طنینی خواهد داشت، اگر صدای خنده‌ام با خنده او در هم آمیزد، و ناگهان شب خیلی تنهاست، خیلی سرد، خیلی خالی.

… می‌دانستم تنها همین یکبار خواهد بود و از این فکر کمی اندوه احساس کردم. در عوض حس فزاینده حضور، کمال، وجودم را پر کرد، حسی که تنهایی‌ام، حتی حزن و اندوهم را … باطل می‌کرد. بعد برای ماتم گرفتن فرصت بود. برای این لحظه، حیرتی ساده، از خودم …، از مرد خاموشی که کنارم بود، از عظمت بالای سر و عظمت درون.

شکلات / ژوان هریس / طاهره صدیقیان

89/7/27

—————————————————————————————————————————————————–

… + امروز چه روزی است؟

– سه‌شنبه.

+ خودم خبر داشتم، اما ناگهان پی بردم امروز هم همانند دیروز، دوشنبه است. به آسمان نگاه کن. به دیوارها نگاه کن. به بگونیاها نگاه کن. امروز هم دوشنبه است.

… آکاردیو، در آن مدرسه نیمه‌ویران که معنی قدرت را فهمیده بود و در نزدیکی اتاقی که معنی عشق را برای اولین بار درک کرده بود، مراسم رسمی مرگ در نظرش مسخره جلوه می‌کرد. در حقیقت، برایش زندگی اهمیت داشت، نه مرگ. به همین دلیل، هنگامی که حکم اعدام را به اطلاعش رساندند، نترسید، بلکه تنها دلتنگ شد.

… سرش که اندکی از موهایش ریخته بود و پوستش خشکیده بود، انگار روی آتش ملایم پخته است. پوست صورتش که به خاطر نمک منطقه‌های کاراییب سوخته بود، استحکام خاصی به آن بخشیده بود و با آن حالت سرزندگی که بدون شک با آرامش درونی او ارتباط داشت، از پیری دوری گزیده بود. از هنگامی که از آنجا رفته بود، بلندقدتر، تکیده‌تر و رنگ‌پریده‌تر شده بود و نخستین نشانه‌های ایستادگی در برابر غم غربت در او آشکار شده بود. اورسولا با خود گفت: «خدایا، او مردی شده است که می‌تواند هر کاری انجام بدهد.»

… برای هیچ هدفی در زندگی، این همه خواری و خفت ارزشی ندارد.

… آمارانتا از پایداری، صداقت و فروتنی مردی که تا آن حد قدرتمند بود، رنج می‌برد. … هرچند که سرهنگ خریندلو مارکز مدت چهار سال عشقش را بارها به آمارانتا اظهار کرده بود، اما آمارانتا بدون اینکه او را آزرده‌خاطر سازد، هر بار به شکلی خواسته او را رد کرد. هرچند که نتوانسته بود به او دل ببندد، اما بدون او دیگر قادر نبود زندگی کند. … در بعد از ظهر یکی از روزهای ماه اوت، آمارانتا که از فشار تحمل‌ناپذیر کله‌شقی خودش به ستوه آمده بود، پس از آنکه آخرین پاسخ را به او داد، در اتاق را به روی خودش بست که تا پایان عمر، به خاطر تنهایی خودش گریه کند. به او گفت: «همان بهتر که یکدیگر را فراموش کنیم…»

… به تنها چیزی که اطمینان داشت، این بود که دل سر به هوایش برای همیشه در دودلی باقی خواهد ماند. او که از سربلندی بازگشت به ماکوندو و پیروزی‌های درخور توجهش بسیار راضی بود، پیش از همه به پرتگاه عظمت نگاهی انداخت.

… پایان دادن جنگ، از آغاز کردن آن بسیار سخت‌تر است.

… آدم وقتی می‌میرد که بتواند، نه هر وقت که باید بمیرد.

… اورسولا به طور آشکار می‌دید که واقعیت روزمره از میان دستانش سرمی‌خورد و می‌رود. می‌گفت: «روزها و سال‌های کنونی، همانند گذشته در گذر نیستند.»

… سرش را به سوی در برگرداند و کوشید لبخند بزند و … با زمزمه گفت: «چه انتظاری داشتید؟ زمان می‌گذرد.» اورسولا گفت: » درست است، اما نه به آن سرعتی که تو می‌گویی.» با گفتن این جمله…، همچنان که دست آخر مطمئن شده بود، از فکر اینکه زمان نمی‌گذرد بلکه فقط تکرار می‌شود، دوباره بر خود لرزید … اما باز هم تسلیم نشد.

… به این ترتیب، آئورلیانو و گابریل با نوعی همدستی به هم ارتباط داشتند که بر واقعه‌هایی استوار بود که کسی باور نداشت و به قدری در زندگی هردوی آن‌ها اثر گذاشته بود که می‌دیدند در خلاف جهت جزرومد روزگار گم شده‌اند و تنها چیزی که باقی مانده است، دلتنگی است.

… فهمید که نمی‌تواند بار سنگینی آن همه گذشته را در دلش تحمل کند. حس کرد که با نیزه‌های مرگ‌آور دلتنگی خود و دیگران زخمی شده است.

صد سال تنهایی / گابریل گارسیا مارکز / محمدرضا راهور

89/9/9

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: