Skip to content
06/03/2011 / filsoof13

سی و یک

Decide that you want it more than you are afraid of it.

http://oldestfashion.blogspot.com

Advertisements
06/03/2011 / filsoof13

نه امپراتورم

و نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را

با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام

و به جای او راه می روم

غذا می خورم

می خوابم و …

چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!

رسول یونان

02/03/2011 / filsoof13

و عاقبت روی تیرگی سقف‌های درخشان، نور سرد صبح میخوش مثل شکنجه روز قیامت به نظر خواهد آمد، دوباره شب بیکران نور رشد خواهد کرد، دوباره هراس همیشه خواهد بود: روز، زندگی، سودمندی مجازی، فعالیت و تقلای بیهوده. دوباره شخص فیزیکی من خواهد بود؛ عینی، اجتماعی، قابل انتقال به وسیله کلماتی که هیچ نمی‌گویند، قابل استفاده کردار دیگران و وجدان دیگران.

فرناندو پسووآ

پ.ن.: قبل از اینکه در اولین نگاه بگویید چرند است، کمی فکر کنید. هیچ کدام از کلمات تصادفی انتخاب نشده‌اند.

02/03/2011 / filsoof13

این روزها نوشتن برایم سخت شده است. بی‌تابم، فکرم مغشوش است و نمی‌توانم تمرکز کنم. اتفاقات آنقدر سریع و بی‌وقفه برایم رخ می‌دهند که فرصتی برای درک کردنشان ندارم. بعضی وقت‌ها زندگی مثل توپی است که در سرپایینی افتاده است و هرچه دنبالش می‌دوی نمی‌توانی به آن برسی. جز کارهایی که واقعا مجبور به انجامشان هستم، هیچ کاری را انجام نمی‌دهم. احساس می‌کنم سرم خیلی سنگین است و انگار گردنم را می‌خواهد خرد کند. گاهی حس می‌کنم از شدت و زیادی احساسات متفاوت و گاه متناقض قلبم در آستانه انفجار است. سعی می‌کنم منطقی رفتار کنم ولی سرشار از تردیدهای فراوان هستم. گاهی حس می‌کنم همه چیز همانقدر غیرواقعی است که دنیای بیرون از زیر آب به نظر می‌رسد، لرزان، رقصان و درخشان. با همه این‌ها، اما، شادم. شادی ملایم مخملی آرام آرام در قلبم پیش می‌رود و بعد از ماه‌ها صبح که از خواب بیدار می‌شوم از خودم نمی‌پرسم چرا.

منی را که این روزها هستم نمی‌شناسم.

27/02/2011 / filsoof13

مرگ پیچ جاده است، مردن فقط دیده نشدن است. اگر گوش فرا دارم، صدای پایش را می‌شنوم که هست، همانطور که من هستم.

زمین از جنس آسمان است، دروغ در آن آشیانه ندارد. هیچ‌کس در آن گم نشده است. همه چیز حقیقت است و گذرگاه.

 

فرناندو پسووآ، رویا دیدن در بیداری، مترجم علیرضا زارعی

25/02/2011 / filsoof13

ره آسمان درون است، پر عشق را بجنبان

پر عشق چون قوی شد غم نردبان نباشد

تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده است

چو دو دیده را ببستی ز جهان جهان نماند

 

ممنونم دوست من.

23/02/2011 / filsoof13

بچه که بودم،  وقتی زنگ کلاس می‌خورد و پشت نیمکت‌های چوبی کوچک لق مدرسه‌های آن دوران منتظر معلم می‌شدیم، مبصر کلاس روی تخته‌سیاه با فاصله از هم می‌نوشت؛ بدها، خوبها. بعد اسم دوست‌ها و رفقای خودش را ردیف می‌کرد زیر کلمه خوبها و اسم آن‌هایی که لجش را درآورده بودند یا در زنگ ورزش تندتر از او دویده بودند یا حتی فقط خیلی ساده در گروه او نبودند را زیر کلمه‌ بدها به معلم و بچه‌های کلاس معرفی می‌کرد. حالا این شده حکایت ما. هر کسی را که دوست داشته باشند با چوب فی.ل.تر تنبیه می‌کنند حتی فقط به جرم اینکه ممکن است در گروه آن‌ها نباشد. منطق پشت این رفتار آن‌قدر کودکانه است که بیشتر مایه تفریح است تا ناراحتی. قسمت جالب این جریان اینجاست که وقتی آدم می‌خواهد آنچه را که خودش قبلا نوشته بخواند، هدایتش می‌کنند به تارنوشت‌های مفید و هدایتگر، باشد که رستگار شود. یاد عبارتی می‌افتم که مادرم گاهی می‌گوید؛ عشق به زور، میل به … .

یک کارتون دیدم به اسم «شاهزاده و غورباقه» که در آن یک حشره شبتاب عاشق ستاره قطبی شده بود. اسم این شبتاب «ریموند» بود و با چشم‌های سرشار از عشق و نور لرزان بدنش به ستاره قطبی نگاه می‌کرد و می‌گفت: اوانجلین، عشق من! وقتی که ریموند را دیدم که چقدر کوچک و ضعیف و مشتاق و در عین حال لجوج بود در عشقش، فکر کردم شاید او تصویر خیلی از ما آدم‌هاست. خیلی از ما یک اوانجلین داریم که درست به اندازه ستاره قطبی برای ریموند، برایمان دست‌نیافتنی است و عشقش یک خیال حقیقی‌تر از تمام زندگیمان است. به این تشابه، قرینه شادی‌بخش نور تابیده شده از بدن حشره شبتاب و نور درخشان ستاره قطبی را هم اضافه کنید و همین‌طور این باور ته‌نشین شده در قلب شخصیت‌های داستان را که ستاره قطبی آرزویی را که از ته دل باشد برآورده می‌کند. در پایان داستان هم ریموند با چشم‌هایی که چشم در چشم اوانجلین دوخته شده است می‌میرد و، در نهایت خوشبینی نویسنده و بینندگان داستان، یک ستاره کوچک می‌شود در کنار اوانجلین. دوست دارم این داستان کودکانه با باور کنم.

دلم تنگ شده بود برای اینجا.